دلم میخواست بگویم چقدر خستهام از دویدنهای زندگی. از دغدغههایی که تمام نمیشوند. از پیچیدگی معاشرتها و آدمها. دلم میخواست بگویم خستهام از جزئیاتی که میبینم و کلیاتی که نمیبینم.
دلم میخواست بگویم بغلم کن. من از تمام جهان فقط یک آغوش میخواستم، گم شدم... وگرنه برای آرامش و شادی من، همان یک آغوش، کفایت میکرد.
بعضی روزها هم هست که بشدت نیاز به بغل شدن پیدا می کنیم؛
توی روانشناسی بهش میگن touch starved شدن
یه جورایی یعنی گرسنگی پوست!
چون هیچی مثل یه آغوش و بغل یه نفر، استرس و اضطرابمون رو پایین نمیاره و بهمون آرامش نمیده!
فرصتی نشد که حتی تورا ببینم ولی انگار سالها همهجا را با تو گشتهام، در همهجا تورا بوسیدهام. انگار با تو چیزهایی، خاطرههایی دارم که هرگز نداشتهام.
اگه نمیتونید،
اگه عرضهشو ندارید...
آدما رو حیف نکنید!
احساساتشونو، عشقشونو، حوصلشونو، ذوق و اعصابشونو کور نکنید!
بذارید یکی که بلده و لیاقتشونو داره کنارشون باشه..
افسوس زندگیت چیه؟؟
بزرگترين افسوس آدمی ...
زمانیست که
ميخواهد اما نميتواند؛
و به ياد مي آورد زمانی را كه ميتوانست
اما نخواست!!
تولستوی یه جمله قشنگ داره که میگه:
«همه چیز برای کسی که میداند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق میافتد!»
خلاصه که آروم باش، ببین، بشنو، بگذر، خرده نگیر و یادت بمونه که گاهی صبر خودِ تلاشه...
من نمیتونم تو رو کم دوست داشته باشم.
نمیتونم صبر کنم و بشمارم که کدوممون اول پیام میده.حتی نمیتونم ترفند های مزخرفی که بقیه میگن رو قاطی دوست داشتنت کنم.
من نمیتونم بهت فکر نکنم و بی تفاوت باشم.
من نمیتونم زیادی ازت ناراحت بمونم.
چون من زیادی از حد دوست دارم و نمیتونم تو رو کم دوست داشته باشم.