گاهی فقط بغل میخواستیم! گاهی غمگینترین انسان روی زمین بودیم و بار جهان، روی دوشمان سنگینی میکرد و به نظر میرسید از هیچ چیز و هیچکس کاری ساخته نیست، اما ساختهبود! ما را فقط یک آغوش گرم و پناهدهنده نجات میداد، از قعر عمیقترین اقیانوسهای تنهایی و از لبهی بلندترین پرتگاههای اندوه... عجیب بود، اما گاهی فقط یک آغوش کفایت میکرد. "همین که کسی میگفت: حق داری خسته و غمگین باشی و بدون هیچ قضاوتی در آغوشمان میگرفت" کافی بود تا بلند شویم، به بازیِ نیمهکارهی دنیا برگردیم و همه چیز را درست کنیم...
اتاقی که در آن همیشه به تو فکر میکنم را
دوست می دارم ؛
پنجره اَش را
فرشی که بر روی آن به خواب می روم
دیوار ساده اَش با یک تابلو نقاشی ،
کمد اَش با لباس های خسته و بی جان ،
این ها آخرین چیز هایی ست که مرا خوشحال می کند.
ما دلمان لک زدهبود برای یک شادی از ته دل، برای یک حال خوبِ ادامهدار، برای یک خوشبختیِ تمام نشونده.
ما هرکجای جهان که کم آوردیم، چشمانمان را بستیم و دوباره همان کودکی شدیم که از خوب و بدِ جهان، هیچ چیز نمیفهمید و حالش خوب بود.
و غمانگیزترین بخش ماجرای ما اینجا بود که ما در دل کودکیهایمان تمام دلخوشیهای عمیقمان را جا گذاشتهبودیم و با دستانی خالی و قلبی لبریز، داشتیم ادامه میدادیم...
رمانتیک ترین دیالوگی که اخیرا شنیدم این بود:
"نمیدونم میتونیم حال همو خوب کنیم یا نه...
یا در آینده میتونیم برای هم خوب باشیم یا بد!
ولی من میخوام بجنگم برای تو..
و تو بشی زیباترین نبردی که توش برنده میشم!"
چشم و دل سیر بودن خیلی مهمه.
اینجوری تا یه آدم خوشگلتر از پارتنرت ببینی، وسوسه نمیشی
تا یه خونهی بزرگتر از خونهی خودتون ببینی، غبطه نمیخوری
تا یه آدم پولدارتر از خودت ببینی، حسرت نمیخوری
تو زندگیتون قبل از هر معیاری دنبال آدمای چشم و دل سیر باشین.
وقتی خودت درگیر هزار مشغلهای و فرصت فکر کردن به احساسات و عشق را نداری زیاد پیش میآید که از خودت میپرسی: یعنی هنوز هم کسی، کسی را دوست دارد و کسی هست که زمان بگذارد و به معشوق و آغوش و عشق فکر کند؟!
شبیه به مصیبتزدهی غمگینی که دیوانهوار در خیابان راه میرود و لبخند عابران، خشمگینش میکند و فریاد میزند: چرا زندگی ادامه دارد و هیچکس غمگین نیست؟!