ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #455 ما هم نگرانیم هم دلتنگ. نمی دونیم چی کار کنیم. راه ارتباطی مو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#456
آروم نفسی از سر آسودگی کشیدم.
بابام گفت :
چی بگم.
انشاالله که عاقبت بخیر باشه.
عمو و زن عمو تشکر کردن.
بحث کلا از مازیار منحرف شد.
حالا من فکرم مشغول شده بود که چه جوری می تونم با اون دوستش که گفتن ارتباط بگیرم.
چه جوری می تونستم بفهمم حال مازیار چطوره و کجاست.
و سوال اینجا بود که آیا اصلا اون شخص جواب منو می داد؟
به هر حال باید شانسم رو امتحان می کردم.
اما نمی دونستم چه جوری.
از کجا شمارش رو پیدا می کردم.
نمی تونستم هم برم بگم عمو یا زن عمو شماره اون دوستش و بهم بدید.
البته شاید هم می شد.
یعنی می شد به یکیشون بگم که من دارم به پیشنهاد مازیار فکر می کنم.
نمی دونم.
روم نمی شد.
از طرفی مامان بابام هم اگه می فهمیدن ممکن بود گارد بگیرن
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #456 آروم نفسی از سر آسودگی کشیدم. بابام گفت : چی بگم. انشاالله
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#457
مثل خر مونده بودم تو گل.
نمی دونستم چی کار کنم.
اون شب که دیگه اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت.
تا دم دمای صبح هم توی تخت داشتم فکر می کردم که چی کار کنم.
ساعت شیش صبح دیدم علی بهم پیام داد.
پیامش رو باز کردم.
حال احوال کرده بود.
خواست ببینه حالم چطوره.
جوابش رو دادم و نوشتم :
چقد سحر خیزی.
خوبم.
خودت چطوری.
گوشیم زنگ خورد.
خودش بود. صدام رو یکم صاف کردم و جواب دادم.
_ الو؟
_ بد موقع که زنگ نزدم؟
_ ام میشه گفت نه.
_ تعارف نکن. اگه نمی تونی حرف بزنی بعدا زنگ بزنم.
_ نه مشکلی نیست.
فقط چون بقیه خوابن آروم حرف می زنم.
_ باشه.
صبح قشنگت بخیر
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #457 مثل خر مونده بودم تو گل. نمی دونستم چی کار کنم. اون شب که دیگ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#458
آهی کشیدم و گفتم :
مرسی.
صبح شما هم بخیر.
_ تو هم سحر خیز محسوب میشی
_ نه حقیقتا.
من کل شب رو نخوابیدم.
_ کلا نخوابیدی تا الان؟
_ نه.
_ دیوونه ای؟ خب چرا؟
_ فکرم مشغوله.
خوابم نبرد.
_ عزیزم... هرجور مشغولیت فکری باشه نباید بخاطرش از خوابت بزنی.
اینو فراموش نکن.
_ واقعا نشد.
_ چی اینقد فکرت رو مشغول کرده؟
مازیار؟
_ آره.
هوفی کشید و گفت :
می خوای دربارش حرف بزنی؟
_ اگه بشه که خیلی خوبه
_ خب اگه تایمت آزاده من تا ظهر نمی رم شرکت.
می تونی بیای پیشم.
منظورش خونشون بود؟
بد نبود اگه می رفتم خونشون؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #458 آهی کشیدم و گفتم : مرسی. صبح شما هم بخیر. _ تو هم سحر خیز محس
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#459
خودش متوجه شد و گفت :
اگرم معذبی بریم بیرون.
ولی فکر کردم توی خونه کسی مزاحم نبود.
گفتم :
نه مشکلی نیست. اگه مزاحم نیستم میام.
_ قبلا گفته بودم از تعارف خوشم نمیاد.
آدرس می فرستم بیا صبحونه رو با هم بخوریم
_ باشه. ممنونم.
آدرس برام فرستاد.
بلند شدم سریع حاضر شدم.
دیگه توی انتحاب لباس وسواس به خرج ندادم
فوری یه چیز پوشیدم و زدم بیرون.
خونش تقریبا میشه گفت از خونه ما فاصله داشت.
حوصله رانندگی هم نداشتم.
یه دربست گرفتم و رفتم.
*
با دیدن خونش دهنم وا موند.
اینقد ساختمون شیکی بود که آدم محوش می شد.
گفت طبقه آخر.
لابی هماهنگ کردم و رفتم بالا.
ولی دمش گرم.
یه تنه چه دبدبه کبکبه ای راه انداخته بود.
در خونه نیمه باز بود.
در زدم و یالله گویان رفتم داخل
صدامو که شنید گفت :
بیا تو.
به موقع رسیدی.
سر چرخوندم و گوشه پذیرایی دیدمش.
خونش هم خیلی بزرگ و قشنگ بود.
رفتم جلو و سلام کردم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
**
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #459 خودش متوجه شد و گفت : اگرم معذبی بریم بیرون. ولی فکر کردم توی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#460
تازه چیدن میز رو تموم کرده بود.
نگاهم کرد و با خوش رویی گفت :
چطوری خانم اورثینکر.
خندیدم.
_ خوبم.
یعنی هم خوبم هم نه.
_ می فهمم.
بیا اول بشیم یه چیز بخور.
فسفر هایی که سوزوندی برگرده.
بعد دربارش حرف می زنیم.
تشکر کردم و سر میز نشستم.
همه چی بود.
از شیر مرغ تا جون آدمی زاد
با تعجب گفتم :
تو هر صبح برای صبحونه اینقد تدارک می بینی؟
_ من کلا خیلی به خورد و خوراکم اهمیت می دم.
چون اعتقاد دارم اینجوری دارم به جسمم اهمیت می دم
ولی خب امروز چون مهمون داشتم یکم تدارکات رو بیشتر کردم.
_ مرسی.
چه خونه قشنگی هم داری.
_ سپاس گزارم بانو
یه لحظه به این فکر کردم که اگه زنش می شدم تو اون خونه زندگی می کردم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #460 تازه چیدن میز رو تموم کرده بود. نگاهم کرد و با خوش رویی گفت :
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#461
ولی سریع فکرم رو منحرف کردم.
حتی فکر بهشم درست نبود.
وقتی خودم رو معتهد به یکی دیگه می دونستم.
اما آیا واقعا اینطور بود؟
من خودم رو به مازیار متعهد می دونستم یا نه؟
_ دلارام؟ دلارام؟ صدامو داری؟
تکون محسوسی خوردم.
_ هان؟
_ کجایی دختر؟
مشخصه خیلی فکرت مشغوله.
هوفی کشیدم.
دست کشیدم به صورتم و گفتم :
آره خیلی
_ داری خودت رو عذاب می دی.
به چی فکر می کنی حالا.
_ هیچی.
یه فکر مسخره بود.
صبحونه بخوریم بعد حرف می زنیم.
سر تکون داد و هیچی نگفت.
به زور چند تا لقمه مربا خوردم.
متوجه شد دارم با غذا باری می کنم.
ولی چیزی نگفت.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #461 ولی سریع فکرم رو منحرف کردم. حتی فکر بهشم درست نبود. وقتی خ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#462
واقعا آدم فهمیده ای بود.
و پیشش احساس معذب بودن نمی کردی
نگران چیزی نبودی.
نمی دونم شایدم هنوز خیلی زمان لازم بود که بشناسمش
ولی چیزی که می دیدم این بود.
صبحونه رو که خوردیم
خواستم میز رو جمع کنم
که نذاشت و گفت خدمتکار ظهر میاد.
منو نشوند روی مبل.
خودش هم رفت قهوه آورد.
وقتی نشست گفت :
خب بگو ببینم.
چی شده. می شنوم.
_ خب راستش دیشب رفتیم خونه عموم اینا.
_ بابای مازیار دیگه؟
_ آره.
_ خب.
_ گفت یکی از دوستاش ازش خبر داره
و با خانواده مازیار در ارتباطه.
اطلاعاتی نمی ده. فقط میگه حالش خوبه یا نیست
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #462 واقعا آدم فهمیده ای بود. و پیشش احساس معذب بودن نمی کردی نگرا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#463
_ من از دیشب شدیدا فکرم مشغول شده که شماره طرف رو پیدا کنم.
و بتونم باهاش ارتباط بگیرم.
چون خیلی نگران مازیارم.
نمی دونم ولی چه جوری پیداش کنم
نمی تونم برم به عمو یا زن عمو هم بگم.
_ چرا نمی تونی؟
_ چون هم روم نمیشه هم نمی دونن که چی بین من و مازیار گذشته.
فکر می کنن هنوزم از مازیار فراریم
نمی خوام مامان بابام هم بویی ببرن.
حداقل تا وقتی که تصمیم میگیرم
_ فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده که یه تصمیم درست بگیری؟
_ چرا.
ولی... هنوز گیجم. لازمه با خود مازیار حرف بزنم.
که اونم نیست.
_ چی هنوز برات گنگه.
_ می خوام بدونم حاضره بخاطر من کارش رو بذاره کنار.
یا اصلا اگه به همین کار ادامه بده
چقد در سال قراره ماموریت بره
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #463 _ من از دیشب شدیدا فکرم مشغول شده که شماره طرف رو پیدا کنم. و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#464
- میتونم با شرایطش کنار بیام یا نه.
- ولی یه چیز بگم؟
- چی؟
یکم مکث کرد و گفت :
عشق اگه عشق باشه، این چیزا بهونس.
و این بهونه ها نمی تونه جلوی اون حس رو بگیره.
دلم لرزید. راست میگفت.
دنبال چی میگشتم ؟
چرا سعی داشتم داستان رو کش بدم؟
کلا این وسط یه سوال بود یه جواب.
می خواستمش یا نه.
اگر مازیار رو می خواستم
دیگه هیچی نمیتونست مانع بشه.
اگرم نمی خواستم، که بهونه ها خوب این وسط جولون می دادن و بین ماه فاصله می نداختن
- چی شد. رفتی تو فکر؟
سر تکون دادم.
- آره.
- حالا چی شد. به نتیجه ای هم رسیدی؟
- فکر می کنم که... آره.
- خب؟
- می خوامش.
- مطمئنی؟
یکم مکث کردم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #464 - میتونم با شرایطش کنار بیام یا نه. - ولی یه چیز بگم؟ - چی؟
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#465
بعد با اطمینان گفتم :
مطمئنم. ولی نمی تونم با همین صراحت جلوی خانواده ها حرفی بزنم.
- خب پس. صبر کن و منتظرش بمون تا برگرده.
یکم خیره به علی نگاه کردم و بعد گفتم :
یهو یه صدایی درونم گفت تو از کجا تو زندگیم پیدات شد.
- من؟
- آره.
خیلی خوب و درست داری تمام ابهام های درونم رو از بین می بری.
خنده ریزی کرد و گفت: ما مخلص شماییم دلارام خانم.
- واقعا امیدوارم کنار یه دختر خوب خوشبخت بشی علی.
- هعی. از ما دیگه گذشت. پیر شدیم.
- چی میگی؟
کجا پیر شدی؟
ولی باید خودم برات آستین بالا بزنم.
به تو باشه تا ده سال دیگه هم زن نمیگیری.
- عه. اقدام که کردم نکردم +
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
❌درمان ریزش مو دردوهفته 😳⁉️
🔺🔻من واقعا خیلی ریزش مو داشتم خیلی رنج میبردم از این موضوع 😔
برای کاشت مو ب چند تا کیلینیک مراجعه کردم ولی متاسفانه جواب نداد😞
🟢تا اینکه زن داداشم یه کانالی بهم معرفی کرد😍
🔥💥باورتون نمیشه وقتی عضوش شدم طی دوهفته من جوابشو دیدم👌🤩
✅اگر توام داری از نداشتن مورنج میبری حتماً عضو این کانال شوو معجزه میکنه براتون 🥰
https://eitaa.com/joinchat/141689601C88384c0c3e
09926098280 ☎️
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #465 بعد با اطمینان گفتم : مطمئنم. ولی نمی تونم با همین صراحت جلوی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#466
- به من چه تو عاشق بودی.
و همراه حرفش خندید.
یه جوری شدم.
خودش سریع فهمید و گفت :
بد برداشت نکنی.
من کلا طنزم گاهی تلخ میشه.
منظوری ندارم. مطمئن باش.
الان عین داداش خودت می تونی روم حساب کنی.
یکم خیالم راحت شد و گفتم :
مرسی علی.
- قهوت رو بخور.
سرد شد.
آروم آروم قهوه رو توی سکوت خوردم.
و بازم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی فکر.
به اصرار علی نشستیم با هم یه فیلم کمدی دیدیم.
گفت باید روحیت عوض شه.
الحقم که طنز بود.
و خیلی منو خندوند.
بعد مدت ها تونستم بخندم.
و در ضمن انگار یه باری از رو دوشم برداشته شده بود
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥