ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #522 - چرا معذرت خواهی می کنی . - حس می کنم دارم اذیتت می کنم . م
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#523
از اینکه کمی داشت اشتیاق نشون می داد به وجد اومدم .
ضبط هم روشن کردم و به راهم ادامه دادم .
هیچ کدوم باز حرف نمی زدیم .
برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم :
- فکرت مشغوله که چیزی نمیگی؟
- هم آره هم نه.بیشتر سردرگمم. نمی دونم باید چی بگم .
- فقط کافیه شروع کنی به حرف زدن .
- مشکل همینجاست که همون اولین کلمه هم نمیاد .
-اممم.خب بذار من شروع کنم
- شروع کن .
- اون دوران که توی دانشگاه بودیم ،من درس می خوندم و تو تدریس می کردی به نظرم جزو بهترین دوران زندگیم بود.
- پس تدریس هم می کردم .
- مگه زن عمو بهت نگفته بود ؟
- چرا یه چیزایی گفت
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #523 از اینکه کمی داشت اشتیاق نشون می داد به وجد اومدم . ضبط هم رو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#524
- اره خلاصه .
توی دانشگاه کسی نمی دونست چه نسبتی با هم داریم .
ولی اینقدر مشکوک بودیم که همه یه جورایی فهمیده بودن .
روزای خوبی بود.
وقتی تایم خالی گیر میآوردیم و تنها می شدیم کلی شیطنت می کردیم .
وقتایی که از دستم عصبی یا ناراحت بودی یا قهر بودیم عمدا سر کلاس بیشتر از همیشه روم زوم می شدی
میاوردیم پای تخته و سوالای لاینحل می پرسیدی.
بعد من اینقد شدید قهر می کردم که خودت بعدا برای دلجویی مجبور می شدی بهم نمره بدی
یا چیزی برام بگیری.
اوووو اگه بخوام تک تک خاطرات رو بگم که چند روز طول می کشه .
ولی خیلی خوب بود .همشون .
چه تلخ و چه شیرین .
- می تونم تصور کنم .ولی نمی تونم حسش رو بگیرم .
آه کشیدم.
- خب عادیه چون یادت نمیاد
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #524 - اره خلاصه . توی دانشگاه کسی نمی دونست چه نسبتی با هم داریم .
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#525
داشتیم همینجور توی خیابون ها می چرخیدیم .
رسیدیم پشت چراغ قرمز .
یکی زد به شیشه محمد.
شیشه رو کشید پایین .یه پسر بچه گل فروش بود .
نگاهی به ما انداخت و خطاب به مازیار گفت :
- آقا یه گل برا خانمت می خری،؟
مازیار نگاهی به من انداخت.
لبخند زد و گفت :
- از کجا می دونی خانممه.
- آخه خیلی بهم میآید.
خندم گرفت .این بچه ها زبون ریختن رو خیلی خوب بلد بودن .
مازیار هیچی نگفت .از توی کیف پولش پول در آورد بهش داد و یه شاخه خرید .
پسره که رفت گل رو گرفت سمتم و گفت :
- بفرما .برای شما .
نمی تونستم نیشم رو جمع کنم .
حالا نمی دونستم تو عمل انجام شده قرار گرفته بود یا از ته دل خرید.
ولی در هر صورت خوب بود
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #525 داشتیم همینجور توی خیابون ها می چرخیدیم . رسیدیم پشت چراغ قرم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#526
مشغول بو کردن گل بودم .
اونم انگار داشت نگاهم می کرد .
یهو صدای بوق ماشین ها از عقب بلند شد.
حواسم نبود که چراغ خیلی وقته سبز شده .
سریع گل رو جلوی ماشین گذاشتم .
- ای وای .خاک عالم .
گازش رو گرفتم و رفتیم .
صدای خنده ریز مازیار رو شنیدم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :
- به چی می خندی ؟
- حواس پرتی تو .
- تقصیر توعه دیگه .گل گرفتی حواسم پرت شد .
- عه ؟ خب ببخشید دیگه تکرار نمیشه.
خندیدم و گفتنم :
نه نه اشکال نداره .
تکرار بشه لطفا.
این بار بلند تر خندید .
چقدر دلم برای خنده هاش تنگ شده بود .
باز حواسم بهش پرت شد و نزدیک بود تصادف کنم .
اگه مازیار بهم تلنگر نمی زد می رفتم تو جدولا
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #526 مشغول بو کردن گل بودم . اونم انگار داشت نگاهم می کرد . یهو ص
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#527
- حالت خوب نیستا.
به نظرم بزن بغل تا به کشتنمون ندادی .
لجوجانه گفتم:
- من خیلیم خوبم .
تو هی حواسم رو پرت می کنی .
- من حواست رو پرت می کنم؟
- آره.
- من مگه چی گفتم ؟
- اها ببین. الان باز داری حواسم رو پرت می کنی .
- چقدر شما پرو تشریف داری دلارام خانم .من اصلا دیگه حرف نمی زنم
خندیدم و گفتم:
- همینه که هست .
و مازیار جدی چیزی نگفت .
یکی دوبار که نگاهش کردم جدی به نظر نمیومد .
صورتش انگار می خندید. ولی هیچی نمیگفت.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #527 - حالت خوب نیستا. به نظرم بزن بغل تا به کشتنمون ندادی . لجوجا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#528
- جدی جدی نمی خوای حرف بزنی ؟
حس کردم لبخند زد ولی نگاهش به رو به رو بود و چیزی نمیگفت.
- مازیار ؟
برگشت نیم نگاهی بهم انداخت و باز رو به رو نگاه کرد.
- عه؟
باز جواب نداد.
- که جواب منو نمی دی.
باشه .الان می رم چقولیت رو پیش مامانت می کننم .
خندید و گفت :
- مگه بچم؟
نگاهی شیطانی بهش انداختم و گفتم :
- خب خوبه .حرف زدی .فعلا کاریت ندارم.
- عجب .
- مش رجب!
دیگه هیچ کدوم چیزی نگفتیم و رسیدیم جلوی در خونشون.
به طرفم برگشت و تا خواستیم حرف بزنیم گوشیم زنگ خورد .
علی بود.
جواب دادم.
- الو؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #528 - جدی جدی نمی خوای حرف بزنی ؟ حس کردم لبخند زد ولی نگاهش به ر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#529
- سلام دختر چطوری ؟
- سلام علی مرسی تو خوبی؟
وقتی گفتم علی حس کردم مازیار گوش هاش تیز شد .
- خوبم شکر .چه خبرا .نیستی .
- سلامتی . با مازیارم
- عه؟ به به به سلامتی .بیرونید؟
- آره. جات خالی.
- دیگه خالی نبند. جام که خالی نیست .
خندیدم.
- خوش بگذره بهتون .حالش چطوره ؟
- خوبه.
- شکر . انشاالله می بینیم همو
- انشالله حتما.
یه بارم باید سه تایی بریم بیرون.
- می ریم عزیزم. مراقب خودتون باشبد.
زنگ زدم ببینم چی کار می کنی.
- لطف کردی .مرسی.
چشم .تو هم مراقبت کن.
گوشی رو که قطع کردم مازیار کنجکاو پرسید.
- کی بود؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #529 - سلام دختر چطوری ؟ - سلام علی مرسی تو خوبی؟ وقتی گفتم علی ح
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#530
- علی .
- علی کیه؟! داداشت؟
خندیدم و گفتم :
- هم آره هم نه.
- یعنی چی هم اره هم نه ؟
- من که داداش ندارم مازیار . ولی یه جورایی میشه گفت مثل داداشمه
- مثل داداشت؟!
- آره.
- خب میشه بیشتر توضیح بدی؟ من از قبل می شناختمش؟
نمی دونم چرا حس کردم غیرتی شد. از پیگیر شدنش خوشم اومد و گفتم :
- نه نمی شناختی .
یه تای ابروش بالا رفت و منتظر نگاهم کرد
- خب علی...
نمی تونستم بگم خواستگارم بود.
- یه آشنا بود که کم کم با صحبت با هم صمیمی شدیم
و قدم به قدم تا تو پیدات شه و من بتونم پات بمونم و ... خیلی چیزای دیگه حمایتم کرد
- نا مفهوم صحبت می کنی .یعنی علی دوستته؟
- آره.
- من با این موضوع مشکلی نداشتم ؟
- با چی؟
- اینکه تو دوست پسر داشته باشی
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
هدایت شده از مسابقه هفتگی خواهر خورشید
🔹سلام دوست عزیز؛
شما از طرف من به کانال حرم حضرت زینب خواهر امام رضا علیهماالسلام دعوت شدید که با عضویت در این کانال هم از محتوای فرهنگی و اجتماعی آستان استفاده میکنید، هم با به اشتراک گذاشتن این محتوا به برنده شدن من در این هفته کمک میکنید.
🔻🔻 مسابقه هفتگی «خواهر خورشید» هر هفته یک سفر به مشهد مقدس به میهمانی حرم حضرت زینب خواهر امام رضا علیهماالسلام است که شما با عضویت در کانال آستان مقدس حضرت زینب خواهر امام رضا علیهماالسلام به آدرس زیر در این مسابقه شرکت کنید:
B2n.ir/x10778
(کد شما در کمپین: ۳۳۳۹)
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #530 - علی . - علی کیه؟! داداشت؟ خندیدم و گفتم : - هم آره هم نه.
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#531
یکم فکر کردم و گفتم :
- نمی دونم . تا حالا نداشتم و دربارش هم حرف نزده بودیم .
- آهان.
روش رو برگردوند.
- الان حس می کنی راضی نیستی ؟
- الان مهم نیست چه حسی دارم .
- نه بگو.
- ولش کن.
- عههههه. لج نکن گفتم بگو.
یکم دست دست کرد و گفت :
- نمی دونم.. حس،خوبی نگرفتم.
- واقعا.
- آره تقریبا .
نمی دونستم چه ری اکشنی نشون بدم.
برای همین گفتم :
- خب حق داری .
به نظرم یه بار علی رو ببین .
بعد اگه خوشت نیومد و بازم سر حرفت بودی من ارتباطم رو باهاش قطع می کنم.
خوبه؟
مخالفت نکرد و این باعث رضایتم شد.
حس بهتری داشتم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #531 یکم فکر کردم و گفتم : - نمی دونم . تا حالا نداشتم و دربارش هم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#532
اینکه روم حساس شده بود حس خوبی بهم داد.
ماشین رو روشن کردم و به طرف خونشون روندم.
جلوی در که وایسادم گفت :
- مرسی خیلی زحمت کشیدی.
لبخند زدم
- کاری نکردم . خوش گذشت؟
- آره.
- به منم.
لبخند زد و گفت:
- بیا تو.
- نه دیگه برم. دیر شده.
- میشه یه چیز بپرسم؟
- آره جانم.
- الان می خوای بری پیش علی؟
تو دلم خندم گرفت. چقدر حساس شده بود.
- نه پیش علی نمی رم. چطور؟
- هیچی همینجوری.
- باشه. فعلا خدافظ.
خواست بره که صداش زدم .
- مازیار؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥