#بامدادخمار🪴
#قسمتصدبیستسوم
🌿﷽🌿
در نبردي كه دوباره شروع شده بود اين من بودم كه سقوط
مي كردم. به ابتذال كشيده مي شدم. از خودم تهي مي
شدم و تبديل به نمونه هايي مي شدم. كه در ميان آن ها
زندگي مي كردم. مادر رحيم ميدان را خالي نمي كرد.
جنگجوي قهاري بود كه از ستيزه جويي لذت مي برد.
پشت به او كردم. دهان به دهان گذاشتن با او بي فايده بود.
در
:حالي كه از پله ها بالا مي رفتم تا به اتاقم بروم گفتم
!مرا ببين كه با كي دهان به دهان مي شوم -
رحيم سر شب به خانه برگشت. مادرش جلو پريد او را به
درون اتاق خودش كشيد. ده دقيقه، يك ربع، نيم ساعت
گذشت تا صداي پاي او را شنيدم كه از حياط گذشت و از
پله ها بالا آمد. سگرمه هايش درهم بود. كنار بساط سماور
:نشسته بودم. گفتم
.سلام -
سلام و زهرمار. امروز عصر كدام گوري بودي؟ -
مادرت گزارش داد؟ -
گفتم كدام گوري بودي؟ -
:با خونسردي گفتم
هيچ جا. دلم گرفت، گفتم بروم گردش. آمدم دم دكان. خانم
معصومه خانم تشريف داشتند. ديدم مزاحم نشوم -
.بهتر است
لحظه اي دهانش از حيرت باز ماند. باور نمي كرد كه من
اين همه اطلاعات داشته باشم. مادرش وارد اتاق شد و باز
با
حالتي خصمانه، آماده آغاز نبرد، در گوشه اي نشست.
رحيم از موقعيت استفاده كرد و كنترل خود را به دست
.آورد
كه اين طور! پس زاغ سياه مرا چوب مي زدي؟ -
.خوب، عاقبت كه مي فهميدم. وقتي عروس خانم را مي
آوردي توي اين خانه -
:رو به مادرشوهرم كردم و به مسخره افزودم
.راستي مي دانيد خانم، معصومه خانم لوچ هم هستند.
خوشگلي هاي آقا رحيم را دو برابر مي بينند -
:رحيم جلو آمد و با لگد به من زد و گفت
!كاري نكن زير لگد لهت كنم ها! ... باز ما خبر مرگمان
آمديم خانه -
.و رفت تا كتش را بيرون بياورد
:به اين رفتار عادت كرده بودم و بي اعتنا به لگدي كه
خورده بودم گفتم
من مي ديدم آقا به دكان نمي رود و نمي رود، وقتي هم مي
رود ساعت دوي بعدازظهر مي رود. نگو قرار مدار -
!دارند
دارم كه دارم. تا چشمت كور شود. حالا باز هم حرفي
داري؟ -
.من حرفي ندارم. ولي شايد عموي آژانش و برادر صابون
پز و چاقو كشش حرفي داشته باشند -
:وحشت را به وضوح در چشمانش ديدم. جلو آمد و گفت
مي تواني براي من معركه جور كني؟ اگر يك دفعه ديگر
حرف آن ها را بزني چنان توي دهانت مي زنم كه -
.دندان هايت بريزند توي شكمت
:مادرش به ميان پريد
.تازگي ها زبان در آورده! خانه ام! دكانم! خانه مال خودم
است! من صاحب دكان هستم. رحيم هيچ كاره است -
:رحيم رو به من كرد
آره؟ تو گفتي؟ -
:من رو به مادرش كردم و پرسيدم
من حرفي از دكان زدم؟
!نخير، فقط حرف از زن گرفتن رحيم زديد -
:رحيم ساكت بود. در اتاق بالا و پايين مي رفت. بعد از
مدتي پرسيد
آخر كي به تو گفته من مي خواهم زن بگيرم؟ -
!كي گفته؟ مادرت كه مي گويد اجاق من كور است -
:بغضم تركيد و گريه كنان افزودم
.مي گويد رحيم پشت مي خواهد. خودم دختره را دم دكان
ديدم كه با تو لاس مي زد -
:مادرش گفت
!اوهو ... چه دل نازك! .... به خر شاه گفته اند يابو -
:رحيم رو به مادرش كرد
.پاشو برو توي اتاق خودت. همه آتش ها از گور تو بلند
مي شود -
.مادرش غرغركنان بيرون رفت
رحيم لب طاقچه پنجره نشست و سر را ميان دو دست
گرفت. بعد از مدتي با لحني ملايم انگار كه با خودش
صحبت
:مي كند گفت
نشد يك روز بيايم توي اين خراب شده و داد و فرياد نداشته
باشيم. نشد يك شب سر راحت به بالين بگذاريم. -
آخر محبوبه، چرا نمي گذاري زندگيمان را بكنيم؟
من نمي گذارم؟ تو چرا هر روز چشمت دنبال يك نفر
است؟ به بهانه كار كردن توي دكان مي ماني و هزار -
كثافت كاري مي كني؟ آخر بگو من چه عيبي دارم؟ كورم؟
كرم؟ شلم؟ برمي داري خط مي نويسي مي بري مي دهي
.به اين دختره كه شكل جغد است
كي گفت من به خط داده ام؟ من به گور پدرم خنديده ام.
خودت كه ديدي! به قول خودت شكل جغد است. -
خوب، مي آيد دم دكان كرم مي ريزد. والله، بالله من از
برادرهايش حساب مي برم. يكي دو دفعه با آن ها رفته ام
عرقخوري. يك دفعه دختره پيغامي از برادرهايش آورد در
دكان. همين. ديگر ول كن نيست. هر دفعه به يك بهانه
به در مغازه مي آيد. حالا تو نمي خواهي ناهار بمانم؟
چشم، ديگر نمي مانم. ببينم باز هم بهانه اي داري؟ آخر من
تو
را به قول خودت با اين سر و شكل و كمال مي گذارم،
دختر بصيرالملك را مي گذارم مي روم دختر يك كيسه دوز
سفيداب ساز را بگيرم؟ عقلت كجا رفته؟ پشت دست من
داغ كه ديگر ظهرها به در دكان بروم. بابا ما غلط كرديم!
توبه كرديم! حالا خوب شد؟
رويم نشد به او بگويم كه همه چيز را ديده ام. ديده ام كه
خودت دست او را گرفتي و به داخل دكان كشيدي.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef