#بامدادخمار🪴
#قسمتصدشصتیکم
🌿﷽🌿
در سرماي زمستان، در گوشه دنجي كه داشتيم، در خانه
كوچك ته باغ، ما گرم بوديم و من، با داشتن كلفت و نوكر
و
باغبان كار چنداني نداشتم كه انجام بدهم. اصلا كاري
نداشتم. دري از قسمت شمال به ساختمان خانه من باز مي
شد.
قبل از در ايوان بود كه در بهار گل هاي كاغذي و توري و
در تابستان گلدان هاي پر گل ياس را جا به جا در آن مي
گذاشتند. داخل ساختمان پاگرد كوچكي بود كه من قاليچه اي
ميان آن انداخته بودم. كنار در ميز چوبي منبت كاري
شده اي نهاده و بر بالاي آن آيينه نسبتا بزرگ برنزي
نصب كرده بودم. هميشه روي اين ميز گلدان پر گلي قرار
مي دادم. در سمت چپ، درست رو به روي آيينه، يك جالباسي
از چوب گردو به ديوار نصب بود. بعد از ميز و آيينه،
دري بود كه به مهمانخانه من گشوده مي شد. اتاق ها مملو
از فرش و مبلمان سنگين بود و با تابلو هاي نقاشي اي كه
.منصور دوست داشت و خريده بود، تزيين شده بود
خانه شكوه عارفانه اي داشت. با اين همه، من اندوهگين
بودم. مثل روح سرگردان در اين ساختمان پرسه مي زدم و
آرزو داشتم تمام اين زندگي را با پسر بچه اي كوچك
عوض كنم. پسري كه عرق چين رنگارنگ به سر داشته
باشد
.و كنار حوض آب بازي كند
منصور عاشق نقاشي بود. عاشق تار بود. عاشق كتاب بود
و گه گاه اندكي مي نوشيد. در طرف چپ ساختمان دو اتاق
تو در تو قرار داشت كه با يك در از هم جدا مي شدند. اتاق
خواب ما پنجره اي به باغ داشت و اتاق نشيمن كه در
پشت آن بود و از شرق نور مي گرفت، يك بخاري ديواري
داشت كه بعدها جاي خود را به بخاري نفتي داد. من اين
اتاق را خيلي دوست داشتم. اتاق نسبتا بزرگي بود. كنار
پنجره يك نيمكت گذاشته بودم. دو مبل سنگين در دو طرف
بخاري ديواري قرار داده بودم كه مقابل هر يك ميز
كوچكي بود كه با روميزي هايي كه خودم گلدوزي كرده
بودم
.تزيين شده بود
با اين همه، زمستان ها در مقابل بخاري ديواري يك كرسي
كوچك هم مي گذاشتم. كرسي تميز و با سليقه اي كه
پاي همه از ديدنش سست مي شد. با اين كه كتابخانه
منصور در خانه نيمتاج قرار داشت كه خود اهل مطالعه
بود،
كتاب هايي نيز براي مطالعه در شب هايي كه نزد من بود
به ساختمان من آورده بود و در قسمت بالاي اتاق، رو به
روي پنجره، در قفسه چيده بود. كتاب هايي كه توجه هر
شخص اهل خردي را به خود جلب مي كرد. زمستان ها كه
برف شميران همه جا را سيپيد پوش مي كرد و باز دانه
دانه از آسمان مي باريد، هنگامي كه نوبت من بود – كه
يك
شب در ميان نوبت من بود – برايش چاي درست مي
كردم. با دست خود غذايي را كه دوست داشت در
آشپزخانه
.كوچك عقب ساختمان، رو به حياط خلوت، مي پختم
شيريني هايي را كه خودم پخته بودم و حالا به دليل بيكاري
و تنها بودن در پختن آن ها استاد شده بودم، روي كرسي
ميان سيني مسي مي گذاشتم. لباس هاي زيبا مي پوشيدم.
عطر مي زدم. موهايم را تا كمر مي ريختم تا او بيايد. مي
آمد و مي نشست. ديگر عبوس نبود. ديگر عصا قورت
داده نبود. از در كه وارد مي شد، نرم مي شد، شيدا مي
شد، و
:صدا مي زد
.محبوب جان -
و من از حسد مي مردم كه آيا نيمتاج را هم اين طور صدا
مي كند؟ با همين لحن؟ به او هم جان مي گويد؟ در مقابل
من كه او را خانم صدا مي زد. ولي مرا هم در حضور او
خانم خطاب مي كرد. خودم از اين حسادت بي جا تعجب
ميكردم.
من كه دلباخته منصور نبودم. پس چرا تمام وجود او
را مي خواستم؟ قلب و روح او را يك جا مي خواستم؟ مي
خواستم منحصرا به من تعلق داشته باشد. فقط ناز مرا
بكشد. خوي زنانه در من سر برداشته بود. مانند هر زني،
يا شايد شديدتر از هر زني انحصار طلب شده بودم
مي نشست و مرا تماشا مي كرد. شام مي خورد، كتاب مي
خواند، و باز دوباره به من خيره مي شد كه راه مي روم.
كار
:مي كنم. ظرف ها را مي چينم و جمع مي كنم. مي خندم يا
دلگير مي شوم.
👩⚖👩⚖👩⚖👩⚖
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef