#کتابدا🪴
#قسمتچهارصدهفتاد🪴
🌿﷽🌿
با صدای جیغ و گریه من خانم گل بهار - که خانه شان نزدیک
خانه ما بود به بیرون دوید می شنیدم که خطاب به همسرش می
گوید: محمد بدو مثل اینکه بلایی سر عبدلله اومده
توی منازل رادیو و تلویزیون چون بچه کوچک و نوزاد نبود،
همانطور که گفتم، عبدلله دست همه می چرخید و همه او را می
شناختند. یک لحظه که به خودم آمدم، متوجه شدم همه بر و بچه
های رادیو و تلویزیون در محوطه نزدیک خانه ما جمع شده اند.
چند دقیقه بعد هم آمبولانسی آژیرکشان سررسید، امدادگر آمبولانس
آمد و پرسید: چی شده؟ کی زخمی شده؟
گفت: الحمدلله کسی طوری نشده
از آن به بعد این ماجرا نقل مجلس بچه ها شده بود، می گفتند: یه
توپ ۲۳۰ اومده طرف بچه حیب، اون با یه مشت توپ رو
برگردونده طرف خود عراقیه
آن روز بعد از اینکه یک دل سیر گریه کردم، بلند شدم رفتم سراغ
لباس هایی که شسته بودم دیدم طنابی در کار نیست. لباس های
عبدلله همه از بین رفته بودند. چند تکه پاره از لباس ها را لابه
لای سنگ و خاکها پیدا کردم. از آتش و گرمای انفجار بعضی هاآب
شده بودن موقع انفجار فکر میکردم گلوله توپ به خانه مان اصابت
کرده ولی اینطور نبود گلوله به سقف انباری خانه مجاور که تقریبا
محل اتصال خانه ما به خانه خانم عباسپور بوده اصابت کرده بود،
چون خانه ها دریلکی بودند و سقف ارتفاع زیاد داشت و هم
انگلیسی ها خوب محکم کاری کرده بودند، خانه منهدم نشد، فقط
سوراخ بزرگی در سقف ایجاد شده بود. آن موقع خانم عباسپور در
خانه نبود. او برای زایمان بچه دومش به آبادان رفته بود شوهرش،
یوسف را چند ماه قبل که من برای تولد عبدلله به تهران آمده بودم،
منافقین به شهادت رسانده بودند، یوسف وصیت کرده بود اگر بچه
شان پسر بود، اسم خودش را روی او بگذارند
خانم عباسپور دیگر به آبادان برنگشت و اقوامش اسباب و اثاثیه
منزلش را از خانه تخلیه کردند و برایشی فرستادند، روزی که
اسباب های خانه یوسف عباسپور را می بردند، یاد اولین روز
خودم با شهید عباسپور در کمپ افتادم مدتی که در درمانگاه کمپ
کار می کردم، نظامی ها و بسیجی ها را که از روی لباس شان
تشخیص می دادیم، به خاطر فشار کار و ضرورت حضورشان در
منطقه بدون نوبت در اتاق دکتر می فرستادیم. یک روز یوسف
عباسپور با فاطمه که پسر بچه اولش، را باردار بود، در صف
انتظار ایستاده بودند. او به من اعتراف کرد که چرا بی نوبت رد
میکنید؟ ما خیلی وقت است که اینجا ایستاده ایم. من گفتم: ما نظامی
ها را بی نویت میفرستیم. فرقی هم نمی کند بسیجی باشند یا ارتشی
و سپاهی. چون اینها وظیفه دارند به سرکارشان برگردند یوسف
عباسپور گفت: خب من هم بسیجی ام گفتم: من از کجا بدانم من که
علم غیب ندارم باید زودتر میگفتی تا شما هم زودتر به کارت
برسی
قسمت این بود که ما با هم همسایه شویم. من هر وقت توی خانه
مارمولک می دیدم، میرفتم توی بالکن و صدا می زدم: زهره.
زهره. آن وقت آقا یوسف می دانست که باز هم در خانه ما
مارمولکی پیدا شده. با لنگه دمپایی می آمد تا مارمولک را بکشد
بعد از شهادت یوسف عباسپور، دیگر کسی در آن خانه ساکن نشد.
از آن حادثه به بعد می ترسیدم عبدلله را در بالکن بگذارم. پرده و
پلاستیک را کنار میزدم و او را در پنجره می خواباندم. دوستانم
می گفتند: دلت خوشه بچه را جای امنی گذاشتی طوری که ببینه.
این دفعه توپ بخوره سقف خونه میریزه روش میگفتم هرچه خدا
بخواهد همان می شود.....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef