#هدیهاجباری👩⚖
#پارتدویستشصتم🌷
﷽
به جمعيت روبه روم نگاه كردم. كل افراد روستا براي جشن عروسي اومده بودن و هر
كدوم به نحوي خوشحال بودن. همه ي خانمها لباسهاي محلي قشنگشون رو
پوشيده بودن؛ دامن بلند و چين داري كه زير رويه ي بلند و چاك داري به تن
ميكردن و روسري بلند و خاصي رو كه بهش «مِيْنا» ميگفتن، روي لچك به طور خيلي
خاصي ميبستن. رنگهاي روشن و جذابي كه انتخاب كرده بودن ناخودآگاه آدم رو
به وجد ميآورد.
مردها لباس محلي مخصوص خودشون رو پوشيده بودن؛ شلوار گشادي كه بهشون
«دبيت» ميگفتن، لباس خاصي رو كه روي شونه هاشون ميانداختن و بهش «چُغا»
ميگفتن با كفشهاي محلي خودشون كه گيوه ميگفتن. خيلي جالب و ديدني بود.
همه ي آقايون حـ*ـلقه ي بزرگي زده بودن و رقـ*ـص محلي دستمالبازي رو انجام
ميدادن. همه به نوع جالبي حركت پا و دستشون رو هماهنگ ميرفتن و خانمها هم
طرف ديگه اي حـ*ـلقه زده بودن و دستمالبازي ميكردن. از ديدن اينهمه قشنگي
سير نميشدم و با شوق به صحنه ي روبه روم خيره نگاه ميكردم. بالاخره از بين
اينهمه جمعيت عروس و دوماد رو ديدم كه كناري ايستاده بودن و به صحنه
روبه روشون نگاه ميكردن. داماد خوشحال بود و دست ميزد؛ اما تيدا چهره اش غم
داشت و با بغض به اطراف چشم ميدوخت. كنارش ايستادم و زير گوشش گفتم:
- عروس كه شب عروسيش انقدر اخم نميكنه.
نگاهم كرد و با حالت شوقي من رو توي آ*غـ*ـوشش گرفت.
- واي چقدر خوشحالم كه اومدين خانم دكتر.
- من هم خوشحالم كه دارم توي اين لباس قشنگ سفيدرنگ ميبينمت.
تشكر كرد و سرش رو پايين انداخت.
- حالا چرا انقدر ناراحتي؟
به اطرافش نگاه كرد و بعد آروم گفت:
- الان اصلاً دوست نداشتم كه ازدواج كنم. الان هم به زور...
- انشاءاالله خوشبخت بشي عزيزم. به چيزي فكر نكن. خدا خودش همه چيز رو
درست ميكنه.
سري تكون داد و با لبخندي تلخ نگاهم كرد. ياد عروسي خودم افتادم. چقدر غمگين
و چقدر تنها بودم. من هم فكر ميكردم كه قراره همه چيز درست بشه؛ اما بايد از
همون اول ميدونستم كه باري كه كج باشه هيچوقت به منزل نميرسه. من از اول
اشتباه كردم. از اول بايد با صداقت جلو ميرفتم. بايد همه چيز رو به خونواده ام
ميگفتم. بايد به دنبال راه ديگه اي ميگشتم. اصلاً نبايد اون معامله ي مزخرف احسان
رو قبول ميكردم. بايد... خدايا بايد چيكار ميكردم تا الان به اين وضع دچار نشم؟
چه خطايي كردم!
ميدونستم كه نبايد از اول مردي رو كه كامل نميشناختم به زندگيم راه ميدادم و
اونجور اجازه ميدادم بهم نزديك بشه؛ اما من اونموقع واقعاً يه بچه ي احمق بودم
كه رؤيايي فكر ميكردم. براي خودم يه زندگي با شكوه با مردي كه عاشقانه دوستم
داره ساخته بودم؛ اما به يكباره برج آرزوهام فرو ريخت و تا همين الان اون اشتباه
حتي يه لحظه هم راحتم نذاشته.
ميدونستم كه خدا بنده هايي رو كه دوست داره بيشتر امتحان ميكنه، بيشتر توي
موقعيتهاي سخت قرار ميده. ميدونستم كه هر كه مقربترست خدا جام بلا
بيشترش ميدهد؛ اما اي كاش اين امتحان هرچه زودتر تموم ميشد؛ چون طاقتي
براي جنگيدن و مبارزه كردن توي تنم نمونده. هرشب به اين فكر ميكنم كه چطور
وارد اون خونه بشم، هديه رو بردارم و براي هميشه از اين شهر، از اين كشور، از اين
آدمها خلاص بشم و يه عمر با خوشي عميقي كنار دردونه ام زندگي كنم؛ اما هر روز
صبح از گفته ام پشيمون ميشم. با خودم ميگم من اين زجر دوري رو تحمل ميكنم تا
روزي كه انتقامم رو از همه شون بگيرم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>