eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
👩‍⚖   🌷 ﷽ *** احسان خونه تاريك تاريك بود. دستم رو زير سرم گذاشته بودم و روي كاناپه دراز كشيده بودم. به ظاهر داشتم فيلم نگاه ميكردم؛ اما حواسم همه جا بود، به غير از چيزي كه داشتم ميديدم. فكرم بيش از حد مشغول بود. حتي سر كار هم نميتونستم درست تمركز كنم و هميشه كلافه بودم. حتي يه لحظه هم نميتونستم درست فكر كنم. نميتونستم از ذهنم پاكش كنم و اين بدترين قسمت ماجرا بود. صداي زنگ آيفون تكوني بهم داد. اين روزها خيلي كم صداي آيفون به گوش ميرسيد. اون هم فقط وقتهايي كه زنگ ميزدم به سياوش تا برام دوتا شيشه مشر*وب بياره تا از اين حس بيوجودي و حقارت براي لحظه اي خلاص بشم و از اين دنياي پستي كه توش هستم دور بشم. هر كي بود انگار صبرش لبريز شده بود كه پشت سرهم زنگ ميزد. روي كاناپه نشستم. سرم دينگ دينگ صدا ميداد و حوصله ي چيزي رو نداشتم. بالاجبار بلند شدم تا صداي بيوقفه ي زنگ رو خفه كنم. از تصوير آيفون چيزي مشخص نبود. گوشي رو برداشتم و با صدايي خسته گفتم: - بفرماييد. صداي بچگونه اي اومد: - دلو باز كن ميخوام جيگل خاله رو ببينم. ابروهام از تعجب بالا پريد و با تعجب سعي كردم بيشتر به آيفون خيره بشم. - شما؟ الان ديگه تصويرش واضح مشخص بود. باورم نميشد كه خودش باشه. گفته بود كه حداقل يه ماه ديگه برميگرده؛ اما از ديدنش حتي خوشحال هم نشدم. - باز كن ديگه. دكمه ي آيفون رو زدم و پيراهنم رو تنم كردم. صداي تقتق كفشهاي پاشنه بلندش توي راه رو پيچيد و در باز شد. صداي هيجان و شاديش اومد: - سلام سلام. اي واي چرا انقدر تاريكه اينجا؟ قراره سورپرايز بشم؟ چراغ رو روشن كردم و گفتم: - سلام. خوش اومدي. نگاهي بهم انداخت و گفت: - اي واي خواب بودي؟ بيدارت كردم؟ ببخشيد ديگه نتونستم تحمل كنم. اگه بدوني چقدر غر زدم به مهيار تا زودتر بيام ايران تا فقط هديه زهراي خاله رو ببينم. صبح رسيديم. ديگه طاقت نياوردم و گفتم بايد همين امشب برم ببينمش. اون مامان گوربه گوريش كجاست كه گوشيش هم در دسترس نيست؟ از صبح دارم بهش زنگ ميزنم؛ ولي انگار تو كوه گير كرده كه مدام ميگه مشترك مورد نظر در دسترس نيست. با دستهايي حـ*ـلقه شده كنار اپن ايستاده بودم و فقط به حرفهاش كه پشتسرهم بلغور ميكرد گوش ميدادم. از سكوتم خسته شد. كيفش رو روي مبل انداخت و گفت: - نكنه خوابيده؟ اول سراغ اتاق هديه رفت. در رو باز كرد. چراغ اتاق رو روشن كرد و با نديدن هديه عقبگرد كرد. در اتاق خواب رو باز كرد و وقتي مبينا رو نديد به سمتم برگشت. - نكنه عادت دوران بارداريش رو هنوز ترك نكرده؟ رفته پياده روي؟ يعني نميفهمه كه من دلم داره پر ميكشه تا هديه رو ببينم؟ واي خدا دلم ميخواد بدونم شبيه كي شده. اگه بدوني اين مدت چقدر قيافه اش رو توي ذهنم مجسم ميكردم. با تن صدايي آروم گفتم: - هديه پيش مامانه. ميتوني بري پايين و ببينيش. ذوق زده دستهاش رو به هم زد و گفت: ايجونم! برم هم توله رو ببينم، هم مامان توله رو. - فقط هديه اونجاست. نگاهش رنگ نگراني گرفت و گفت: - پس مبينا كجاست؟ حالش خوبه؟ سكوت كرده بودم؛ يعني حرفي براي گفتن نداشتم. چي ميتونستم بگم؟ چي داشتم كه بگم؟ سكوتم نگرانش كرد و پرسيد: - احسان يه چيزي بگو. حال مبينا خوبه؟ اتفاقي براش افتاده؟ سمت يخچال رفتم و بطري آب رو يه نفس سر كشيدم. دنبالم اومد و بطري آب رو از دستم كشيد: - با توام. مبينا كجاست؟ عصبي بودم. از اينكه داشتم پشت سرهم اسمش رو ميشنيدم بيش از حد عصبي شدم و غريدم: نميدونم كدوم گوريه. مردمك چشمهاش گشاد شد و حالت غمگين صورتش به چشمهام گره خورده بود. ترس رو توي عمق وجودش ميديدم. - يعني... يعني چي؟ نميفهمم. عصبي و كلافه دستي توي موهام كشيدم. - ما... ما از هم جدا شديم. دستش روي سـ*ـينه اش نشست و قطره ي اشكي روي گونه اش سر خورد. - اگه اين شوخيه، يه شوخي خيلي بيمزهست كه... - دو ماهي هست كه از هم طلاق گرفتيم. روي صندلي توي آشپرخونه نشست و با ته مونده ي صداش ناليد: - چطور ممكنه؟ شما دوتا كه باهم مشكلي نداشتيد. عصبي مشتي روي كابينت كوبيدم و گفتم: - چون هنوز نميدونستم چه ماري توي آستين پرورش دادم. - چي داري ميگي؟ ميشه درست توضيح بدي ببينم چي شده؟ - دوست مهربون و خوشق لبتون توزرد از آب دراومد. عكساش رو با يه نفر ديگه ديدم. اون بهم خــ ـيانـت كرد؛ به من، به زندگيش، به بچه اش. من هم ديگه نتونستم تحمل كنم، نتونستم خيانتش رو ببينم و دم نزنم، نتونستم حتي براي يه ثانيه هم كنار خودم تحملش كنم. طلاق گرفتيم. بچه ام رو هم ازش گرفتم. نميتونستم تحمل كنم و ببينم بچه ام زير دست مادري بزرگ ميشه كه فقط خــ ـيانـت و بازيگري بلده. هديه نبايد مثل اون بزرگ ميشد. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘