#هدیهاجباری👩⚖
#پارتدویستشصتهفتم🌷
﷽
تا رسيدن به خيابوني كه بتونم تاكسي پيدا كنم فكر كردم. تموم مدت رو با خودم
كلنجار ميرفتم و خودخوري ميكردم تا به نتيجه اي برسم. نميتونستم ازش دست
بكشم. نميتونستم به اين راحتي بيخيالش بشم. مبينا تا ابد مال منه. اون بايد فقط
كنار خودم زندگي كنه.
به ساعت مچيم نگاه كردم. ساعت از دوازده گذشته بود؛ اما نميتونستم همينجوري
برگردم خونه. بعد از كلي ترديد و دودلي زنگ رو فشار دادم. وقتي جوابي نشنيدم،
دوباره دستم رو سمت زنگ بردم و اين بار صداي خسته و نگران آقاي رفيعي توي
آيفون پيچيد:
- بفرماييد.
از گفتنش پشيمون شدم؛ اما بايد ميگفتم:
- احسانم آقاي رفيعي.
- چي ميخواي؟
- بايد... بايد مبينا رو ببينم.
اگه يه دفعه ي ديگه اينجا ببينمت به خدا قسم آبرو برات نميذارم. راهت رو بكش
و برو.
- آقاي رفيعي تو رو خدا بهش بگين باهاش كار دارم. فقط چند دقيقه.
صداي گذاشتن گوشي آيفون اومد. هر رفتاري كه باهام ميشد حقم بود و تاوان كارم.
قد درازي كردم تا پنجره ي اتاق مبينا رو ببينم. چراغ اتاقش خاموش بود. حتماً تا الان
خوابيده. سنگ ريزي رو از روي زمين برداشتم و بعد از چند بار به خطا رفتن بالاخره
به شيشه ي پنجره اش خورد؛ اما باز هم خبري نشد. دوباره امتحان كردم تا اينكه
چراغ اتاقش روشن شد و با روشن شدن چراغ اتاقش نور دل من هم روشن شد. با
چهره اي خوشحال منتظر ديدنش شدم. پرده كنار رفت و پنجره ي اتاقش باز شد؛ اما
برخلاف تصورم آقاي رفيعي جلوي پنجره ظاهر شد و با ديدنم چهره اش برافروخته
شد. ميدونستم كه موندنم اينجا فايده اي نداره؛ اما موندم. موندم تا اثبات كنم
پشيمونم و بايد همين امشب مبينا رو ميديدم.
در باز شد و آقاي رفيعي با اخمهايي در هم كشيده و چشمهايي كه از خشم قرمز
شده بودن توي چهارچوب در ظاهر شد. نگاهم رو براي لحظه اي هم از چشمهاي
عصبيش نگرفتم. تموم جسارتم رو جمع كردم و قبل از اينكه بخواد توبيخ گرايانه
سرزنشم كنه گفتم:
- خواهش ميكنم آقاي رفيعي. كار مهمي با مبينا دارم.
نزديكم اومد و يقه ام رو توي چنگش گرفت. عصبي و با پيشوني چين خورده از اخم
غريد:
- ديگه اسم دختر من رو به زبون كثيفت نيار. ديگه بهت اجازه نميدم بيشتر از اين
اذيتش كني.
خشم و عصبانيت رو به وضوح ميشد توي چشمها و صداش ديد؛ اما ترس برام معني
پيدا نداشت. مصرانه گفتم:
- فقط چند لحظه.
مهلت پيدا نكردم تا حرفم رو ادامه بدم و به ديوار پشت سرم چسبيدم. يقه ام بيشتر
توي دستش مشت ميشد و راه نفسم بند اومده بود. به سختي گفتم:
- من خيلي متأسفم. من اومدم ازش عذرخواهي كنم.
مشتش براي كوبيدن توي صورتم بلند شد. چشمهام رو بستم و صداي خانم رفيعي
زمان رو متوقف كرد.
- فرزاد بهتره بياي داخل. چنين آدمي ارزش نداره دستت رو روش بلند كني.
مشت آقاي رفيعي پايين اومد و كمكم دستش از يقه ام جدا شد تا بتوم درست نفس
بكشم. انگشتش رو تهديدوارانه جلوي چشمهام تكون داد.
- اگه يه دفعه ي ديگه اين طرفا يا اطراف مبينا ببينمت، قول ميدم كاري كنم كه روزي
صدبار از به دنيا اومدنت پشيمون بشي.
هر دو وارد خونه شدن و در رو با صدا پشت سرشون بستن. روي ديوار پشت سرم
سُر خوردم و سرم رو بهش تكيه دادم. اشكهام بود كه لجوجانه از چشمم پايين
مياومد و پاهام ياراي رفتن نداشت. بايد منتظر ميموندم تا مبينا رو ببينم. به هرحال
از اين خونه بيرون مياد و ميتونم ببينمش.
هوا خيلي سرد بود و تنم يخ كرده بود. خودم رو به ديوار چسبونده بودم و مثل مار
دور خودم چمبره زده بودم تا سرما رو كمتر حس كنم. چشمهام كمكم گرم شد و
هرازگاهي حركت سرم من رو از خواب بيدار ميكرد و دوباره سرم رو به ديوار تكيه
ميدادم تا اين كابوس شوم زودتر تموم بشه. داشتم خودم رو مجازات ميكردم.
ميخواستم با اين كارها از اين عذابوجداني كه به جونم چنگ ميزد خلاص شم؛ اما
حتي لحظه هم آروم نميشدم. تا زماني كه مبينا رو نميديدم راحت نميشدم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>