#هدیهاجباری👩⚖
#پارتدویستشصتپنجم🌷
﷽
چشمهاش رو چرخوند و گفت:
- من از كجا بدونم؟ لابد خونه اشون.
هستي پوزخندي زد و گفت:
- مگه قرار نذاشته بوديد بعد از طلاقش باهم ازدواج كنيد؟ پس چرا عروسي
نگرفتيد؟
تكيه اش رو به صندلي زد و گفت:
كسي كه به شوهرش خــ ـيانـت ميكنه، شايد چهار روز ديگه هم به من خــ ـيانـت
كرد. نتونستم قبولش كنم. هرچند كه خيلي گريه و زاري كرد؛ ولي گفتم بره پي
زندگيش.
به هستي نگاه كردم و چهره ي عصبيش رو از نگاه گذروندم. آروم و عصبي گفت:
- حرفات رو ثابت كن. همين الان بهش زنگ بزن. بگو كه ميخواي اون برگرده.
كمي جا خورد و گفت:
- من ديگه نميخوام باهاش حرف بزنم.
زيادي داشت وقت رو تلف ميكرد و از حوصله ي من خارج بود. روي ميز خم شدم و
گفتم:
- كاري كه گفت رو انجام بده.
موبايلش رو برداشت و شماره اي وارد كرد و روي گوشش گذاشت كه هستي گفت:
- بهتره بذاريش روي اسپيكر
بالاجبار روي دكمه زد و صداي اپراتور پيچيد كه خبر از خاموشبودن گوشي ميداد.
هستي پوزخندي زد و گفت:
- من تازه بهش زنگ زدم. خاموش نبود.
شونه اي بالا انداخت و گفت:
- لابد الان خاموش كرده.
هستي گوشي رو از دستش قاپيد و شماره رو نشونم داد. پوزخندي گوشه ي لبش
آورد و گفت:
- وقتي به شماره اي كه قبلاً از مبينا داشتي و ميدوني ديگه اون شماره رو جواب نميده
زنگ ميزني، مشخصه كه خاموشه.
گوشي رو روي ميز پرت كرد و از روي صندلي بلند شد و بهم اشاره كرد.
- همه چيز كاملاً روشن و واضحه. اون يه دروغگوئه و تو يه احمق كه حرفاي اون رو
باور كردي.
از كافيشاپ بيرون زد و من به چشمهاي بيحس مرد روبه روم خيره شدم و با خشم
غريدم:
- اگه يه روزي بفهمم كه همه ي اين حرفايي كه زدي دروغ بوده، هر جايي باشي
پيدات ميكنم و بلايي به سرت ميارم كه تا عمر داري هر جا اسم احسان رو شنيدي
لرزه به جونت بيفته.
چشمهاش ترسيده بود؛ اما خودش رو نميباخت و همچنان ظاهرش رو حفظ كرده
بود.
هستي داخل ماشين نشسته بود. سوار شدم و گفتم:
- چيزي به من ثابت نشده.
عصبي پوست لبش رو كند و گفت:
- هيچي نگو احسان! هيچي نگو كه از دستت خيلي عصبانيم. چطور اجازه دادي
اينهمه اراجيف بگه و تو فقط بهش زل زدي و به حرفاش گوش دادي؟ معلومه كه به
خودش جرئت ميده تا بيشتر دروغ ببافه. ازت توقع داشتم وقتي اولين جمله رو
درمورد مبينا بهت گفت، توي دهنش ميكوبيدي و بهش يادآور ميشدي كه زنت
چنين آدمي نيست. نه اينكه حرفاي احمقانه اش رو باور كني و مبينا رو اينجور
خواروخفيف كني.
هستي...
- هيس هيچي نگو. شما مردا هر كاري دوست داريد ميتونيد انجام بديد؛ اما امان از
روزي كه يه اشتباه كوچيك از ما سر بزنه. اونوقت بايد لايق بدترين واكنشا از طرف
شما باشيم.
پاش رو روي گاز گذاشت و ماشين از جا كنده شد. درست روبه روي خونه ي خاله
ايستاديم. ميدونستم كه ميخواد عكسها رو نشونم بده. يعني حرفهاش حقيقت
داشت؟ يعني داشتم درمورد مبينا اشتباه ميكردم؟
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>