#هدیهاجباری👩⚖
#پارتدویستهشتاددوم🌷
﷽
*
مبينا
شيميدرماني بيش از حد سست و بيحالم ميكرد، حتي نميتونستم غذا بخورم و هر
چيزي كه ميخوردم بلافاصله پس ميدادم. به وضوح ميديدم كه تيكه اي از روحم هر
لحظه جدا ميشه و جسمي برام نمونده. هاله ي مشكي دور چشمهام هر بار پررنگتر و
تن رنجورم هر بار لاغرتر از قبل ميشد.
به اصرار احسان دوباره ازدواج كرديم. شايد درست نبود! شايد نبايد زندگي اون رو
خراب ميكردم و وارد جهنم خودم ميكردم؛ اما ميخواستم آخرين لحظات عمرم رو
هم كنار دخترم بگذرونم.
سوار ماشين شدم و دسته گلم رو روي پاهام گذاشتم. برگشت و نگاهم كرد.
- چقدر امروز خوشگل شدي.
پوزخندي گوشه ي لبم نشست.
- هرازگاهي اين رو بگو. نميخوام يادم بره كه خوشگلي هم وجود داره.
صداي ضبط رو زياد كرد.
- امروز نبايد از اين حرفاي نااميدكننده بزني. امروز واسه ام خيلي باارزشه.
به روبه روم خيره شدم كه چونه ام رو گرفت و سمت خودش چرخوند. به چشمهاي
عسلي خيسش چشم دوختم.
- مبينا! هنوز ازم متنفري؟
چشمهام رو ازش دزديدم. هنوز نميتونستم ببخشمش؛ اما چيزي ته دلم ميگفت كه
بايد اين لحظات رو قدر بدونم، بايد بيشتر از اين لحظات لـ*ـذت ببرم.
با بغضي پنهون گفت:
- اي كاش راهي بود تا من رو ميبخشيدي.
نگاهش كردم. به روبه روش خيره بود. با خودم فكر كردم «هنوز هم دوستش دارم؟
هنوز هم ميخوام كه پيشش باشم؟ هنوز هم مثل قبل براي ديدنش لحظه شماري
ميكنم؟ هنوز هم بودنش كنارم بهم آرامش ميده؟»
نه! هيچكدوم از اين احساسات رو نداشتم. فقط احساس ترحم بود از اينكه خيلي
تنهاست. از اينكه از اول زندگيش درگير يه عشق يه طرفه بود و بعد با دختري ازدواج
كرد كه فقط ميخواست از مرگ نجات پيدا كنه. بعد از اينكه به خودش اومد و
احساس كرد كه راه رو اشتباه ميره، خواست زندگي جديدي رو بسازه؛ اما وارد
ماجرايي شد كه به مرگ كشوندش و دوباره زماني كه ميخواست معني آرامش رو
بفهمه، خبر خــ ـيانـت زنش رو شنيد. ديوونه شد و دست به كارهايي زد كه ازش
بعيد بود. شايد اگه من هم به جاش بودم..
نميدونم چيكار ميكردم. نميدونم چقدر ميتونستم خودم رو وارد يه بازي كثيف
كنم؛ اما فقط دلم براش ميسوزه. از اينكه شايد بعد از اين ازدواج هم روي خوش
زندگي رو نبينه! اما... اما شايد من بتونم اين لحظات آخر عمرم رو براش همسري
كنم و طعم آرامش رو بهش بچشونم. شايد بتونم دوستداشتن رو بهش تزريق كنم!
دستم رو پشت كمرش گذاشتم و به نيمرخ بينقصش خيره شدم.
- احسان؟
به سمتم برگشت، با چشمهايي اشك آلود و پر از ترس.
- جانم؟
- دوستت دارم.
چشمهاش برق زد و جسم لاغر و نحيفم رو به آغـ*ـوش كشيد. زير گوشم زمزمه
كرد:
- دوباره بگو. باز هم بگو. تا ابد بگو.
*
لباس بلند سفيدرنگم رو بالا گرفتم و شال سفيدم رو مرتب كردم. با قلبي كه با
استرس ميتپيد دست در دست احسان وارد خونه امون شديم. لبخند بيجونم رو به
صورت همه نشوندم و اول از همه نگاهم روي چهره ي مامان و بابا موند كه تمام اين
مدت مثل كوه پشتم بودن. تموم اين مدت با غموغصه ام زجر كشيدن و با شاديم
لبخند روي لبشون اومد. اي كاش فرزند ديگه اي داشتن تا در نبودم جاي من رو
براشون پر كنه! نگاهم روي اميد ايستاد. پسربچه ي شيريني كه يه بار طعم تلخ زندگي
رو چشيده بود و بيشتر از توانش زجر كشيده بود. براش دعا كردم كه آينده ي
خوبي داشته باشه. آيدا كنار اميد ايستاده بود. دختري كه به اقتضاي سنش گاهي
حسادت تو وجودش مينشست و مثل خيلي از دخترهاي ديگه به شاهزاده ي سوار بر
اسب سفيدش فكر ميكرد؛ اما بايد ميدونست كه براي رسيدن به آرزوهاش نبايد
منتظر كسي بمونه. بايد خودش براي آينده اش تلاش كنه. آرزو كردم كه امسال
كنكور رشته اي رو كه دوست داره قبول بشه، نه رشته اي كه خانواده اش دوست دارن.
امير و آناهيتا زوج دوستداشتني خونواده مثل هميشه كنار هم ايستاده بودن. تنها
جاي نفر سومي بينشون خالي بود. آناهيتا يه روز كه از بازي روزگار خسته شده بود،
برام درددل كرده بود، اينكه تموم دكترهاي شهر رو زير پا گذاشتن؛ اما نميتونند
صاحب فرزندي بشن. حالا به اين فكر ميكنم كه محمد، پسربچه ي باغيرتي كه توي
دِه ديده بودم كه پدر و مادرش رو توي بچگي از دست داده بود و الان با مادربزرگ
پيرش زندگي ميكرد، چقدر ميتونه فرزند خوبي براي اونها باشه. ميتونه آينده ي
خوبي كنار اين زوج دوستداشتني داشته باشه.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>