#هدیهاجباری👩⚖
#پارتدویستهشتادچهارم🌷
﷽
*
احسان
- هديه.جان بابا نميخواي يه كم عجله كني؟ من بعدش بايد برم دفتر.
- چشم باباجانم! اگه يه كم اجازه بديد الان تموم ميشه.
پوف كشداري كشيدم.
- چيكار داري ميكني مگه؟
به سمت اتاقش رفتم و قد كوتاهش رو توي چادري كه سر كرده بود گم كردم.
- اين رو از كجا آوردي؟
چشمهاي درشت و قهوه اي رنگش رو به چشمهام دوخت و با قيافه اي حق به جانب
گفت:
- اين رو مامانجون سپيده بهم داد. گفت كه چادر كوچيكياي مامانم بوده و نگهش
داشته تا يه روزي بده به من. ميخوام برم نشون مامان بدم. فقط نميدونم چطور بايد
سرم كنم.
چشمهاي بيتابم رو به چشمهاي پرفروغش دوختم.
- بذار كمكت كنم.
كش چادر رو روي سرش گذاشتم و به زيبايي دوچندانش خيره شدم.
- چقدر خوشگلتر شدي ملكه من.
- شما هم خوشتيپ شدين باباي ملكه.
لپش رو كشيدم و گفتم:
- بريم ديگه، اينقدر شيرين زبوني نكن؛ وگرنه ميخورمت.
كنار گلفروشي ايستادم و دسته گلي از گلهاي نرگس خريدم و به دستهاي
كوچولوي هديه دادم.
- اين هم گل. ديگه چي؟
- بزن بريم ديدن ماماني.
پام رو روي گاز فشار دادم و ماشين از جا كنده شد.
دست در دست تك دخترم كه بي نهايت شبيه مبينا بود و الان شيش سال بيشتر
نداشت قدم برميداشتيم. هديه دستم رو ول كرد و خودش رو به مادرش رسوند.
مادري كه حالا سه سالي هست كه ازش به جز سنگ قبري سرد چيزي باقي نمونده و
اين شده قرار هفتگي من و هديه كه با دسته گلي از نرگس كه هميشه عطرشون رو
توي نفسش ميفرستاد و با عشق بو ميكرد، به ديدنش بيايم.
كنار هديه كه داشت تموم اتفاقات هفتهي قبل رو با آبوتاب براي مادرش تعريف
ميكرد نشستم و گفتم:
- خيلي زود تنهامون گذاشتي؛ اما همونطور كه بهت قول داده بودم هرگز اجازه
نميدم هديه تنها بمونه. تا ابد كنارش ميمونم تا مطمئن بشم خوشحال و خوشبخته.
پايان
*
اين جلد از رمان را تقديم ميكنم به مادر عزيزم كه صبورانه و باگذشت زندگي را با
دستان ظريف اما پرقدرتش و به همراه قلب مهربانش ميگرداند و تقديم ميكنم به
همهي زنان سرزمينم كه زحماتشان را وظيفه دانسته، عشقشان را ناديده گرفته و از
استعداد و علاقه شان چشم پوشي ميكنند.
به اميد روزي كه همه ي زنان و مردان به راستي و به معناي واقعي كلمه حقوقي واقعی برای زنان داشته باشند.
«به مردها ميگويند مردانگي كن و بگذر
اما من گذشت و صبوري را از زناني آموختم
كه قرن هاست زير سلطه ي مردسالاري
صبر كردند و گذشتند
خداوند انسان را خلق كرد
و مادر انسان را پرورش داد
به جرئت ميتوان گفت كار زن كمتر از خداوند نيست
اما همين زنان
سالها ناسزا شنيدند
محدود شدند
كتك خوردند و در اجتماع طرد شدند
اما باز گذشتند
تحمل كردند
و خنديدند
خنديدند
ديروز خندهاي بر صورتي صاف
و امروز چروكخورده
زنان را خدايي دوست بداريد!»
پایان
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>