eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
👩‍⚖   🌷 ﷽ با تموم وجودم حسش ميكردم، بوي تنش، وجود پاكش. نميدونم چطور خودم رو به هستي رسوندم و به صورت غرق خوابش چشم دوختم. با سيل اشكي كه اجازه ديدن نميداد بهش خيره شده بودم و با تموم وجودم تن ظريف و كوچكش رو ميخواستم. آروم توي بـغـ*ـلم قرار گرفت و سرش روي قلبم آروم گرفت. پاهام ياراي ايستادن نداشت و خودم رو روي صندلي انداختم و با دقت تموم اجزاي صورتش رو خريدارانه نگاه كردم. تازه متوجه نگاه بقيه و تعريف و تمجيدهاشون شدم. فاطمه، مهديه، خانم دكتر و حتي محمد بالاي سرم ايستاده بودن و به دختر قشنگم كه حالا آروم لبهاش رو از هم باز كرده بود خيره نگاه ميكردن و هر كس چيزي ميگفت. - واي مبينا چقدر شبيه خودته. - واي چه دستاي ظريفي. الهي بگردم! چقدر ناز و خوشگله. - واي سرما نخوره اينجا. به چشمهاي هستي كه دور از همه كناري ايستاده بود و با بغض بهم نگاه ميكرد خيره شدم. - چطور آورديش؟ لبخند تلخي زد و اشكش روي گونه اش سر خورد. آروم لب زد: - يه نفر بيرون منتظرته. تنم يخ كرد و دستهام بيحس شد. از هجوم افكاري كه به سرم پيچ و تاب ميداد فاصله گرفتم و قبل از هر چيز آرزو كردم كه تموم حدسياتم غلط باشن. نميخواستم كه هديه رو از خودم جدا كنم؛ اما با وجود اينكه فصل بهار بود، هواي اينجا همچنان سوز داشت و سرما به جون آدم مينشست. هديه رو به دستهاي فاطمه دادم و كنار هستي ايستادم. - نبايد بهش همه چيز رو می‌گفتی. لبخندي زد و گفت: - پشيمونه. پوزخندي زدم؛ پوزخندي تلخ به تموم اتفاقات اين مدت، به تموم تنهاييها و مجازاتي كه به خاطر كار نكرده كشيده بودم. شايد ديگه اون كابوسهاي شوم تموم شده باشن؛ اما زخمي كه به قلبم خورده بود، دردي كه كشيده بودم و زندگي اي كه تباه شده بود هيچوقت از دل و ذهنم پاك نميشد. قدمهام آروم رو برداشتم و به تقابلشون نگاه كردم. - نميتونم بگم از ديدنت خوشحالم آقاي ايراني؛ اما از ديدنت اينجا واقعاً تعجب كردم. احسان بود كه آروم ايستاده بود و به مرد روبه روش خيره شده بود. هنوز هم برام همونقدر نفرتانگيز و پست مياومد. - اومدم همسرم رو ببينم؛ ولي نميدونم شما چرا اينجايد. پوزخند آقاي دكتر تير خلاص بود براي دروغي كه گفته بود. همسرتون؟ نكنه بعد از جداييتون تجديد فراش كرديد. گوشهاي قرمزشده اش و نيمرخ عصبانيش، همه وقتي سراغش مياومد كه بازي رو ميباخت. قدمهام رو نزديكتر كردم و سر هر دو به سمتم چرخيد. چشمهام بين هر دو در گردش بود و روي صورت نفرتانگيزي ايستاد كه با تموم وجود ازش ميترسيدم؛ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>