#هدیهاجباری👩⚖
#پارتدویستهفتادچهارم🌷
﷽
- چيه؟ آقاي دكتر بهت پيشنهاد ازدواج داده؟ ميخواي با اون ازدواج كني؟
هر لحظه نفرتم ازش بيشتر ميشد و حرفزدن باهاش به نفرتم اضافه ميكرد تا
جايي كه دوست داشتم دستم رو دور گردنش حـ*ـلقه كنم و اونقدر فشار بدم تا
ترس مرگ رو توي چشمهاش ببينم و بعد حـ*ـلقه ي دستهام رو شل كنم و توي
چشمهاش زل بزنم و بگم «روزي كه به زور هديه رو از آ*غـ*ـوشم كشيدي، روزي
كه توي دادگاه كنار اون مرد نفرتانگيز ظاهر شدي، روزي كه توي دادگاه قسم
خوردي به خــ ـيانـت من، روزي كه وادارم كردي تا پاي اون برگه رو امضا كنم،
روزي كه با حقارت نگاهم كردي و برچسب تباهـ*كاري به پيشونيم زدي، حتي
نميتوني ذره اي از احساسم رو درك كني؛ حتي همين الان كه مرگ رو توي دوقدمي
خودت ديدي هم نميتوني احساسم رو درك كني.»
از كنارش گذشتم. مثل غريبه اي كه از كنار رهگذر خيابون رد ميشه و براش اهميتي
نداره كه چطور نگاهش ميكنه، چطور رفتار ميكنه و چطور صداش ميكنه.
- مبينا التماست ميكنم. لعنتي من بدون تو ميميرم. بدون تو نميتونم زندگي كنم.
صداش كمتر و كمتر ميشد تا جايي كه ديگه صداش روي اعصابم نبود و شنيده
نميشد.
***
هستي رفته بود و ازم خواهش كرده بود تا باهاش برگردم؛ اما هنوز روح آزرده ام
التيام پيدا نكرده بود تا به اون شهر عادت كنم. شهري كه فقط برام خاطره ي تلخ
داشت و ذره ذره ي روحم رو گرفته بود.
هديه توي آ*غـ*ـوشم توي پتوي صورتيرنگش غافل از هر چيز ديگه اي خوابيده
بود و شايد خواب زيبايي ميديد كه گاهي لبش به لبخند باز ميشد و من براش
ميمردم و زنده ميشدم.
احسان نرفته بود. مونده بود تا ازم عذرخواهي كنه. مونده بود تا وجدان بيدارش رو
آروم كنه. شايد نشونه ي خوبي بود. اينكه چيزهايي از انسانيت توي وجودش مونده؛
اما ديگه براي من فرقي نداشت. براي مني كه ازش تا حد زيادي متنفر بودم و حتي از
موندنش ذره اي اميدوار يا خوشحال نشدم.
شيشه شير رو به دهن هديه نزديك كردم. شايد بايد خونه اي از اهالي ميگرفتم تا
شب رو اونجا سپري كنم. اتاقهاي مطب به اندازه ي كافي كوچيك بود و حالا با اومدن
آقاي دكتر مجبور بوديم همه توي يه اتاق كنار هيتر برقي بخوابيم و با اين وضعيت
موندن اينجا درست نبود.
از دست خودم هم كلافه بودم كه هديه رو اينطور اينجا نگه داشتم. اون الان خيلي
ضعيف بود و هواي اينجا هرچند روزبه روز بهتر ميشد؛ اما شبها سرد بود و براي
جسم و جون هديه زياد مناسب نبود. دستهاش رو بـ*ـوسيدم و گفتم:
- قول ميدم كه زود برگرديم خونه. اذيتت نميكنم مامانجون.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>