eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
                👩‍⚖   🌷 ﷽ از در حياط بيرون رفتم و به هواي تاريك خيره شدم. چند قدمي بيشتر برنداشته بودم كه صداي عمو متوقفم كرد: - مبينا! برگشتم و گفتم: - بله؟ - وايسا من ميرسونمت. قبل از اينكه بخوام تعارف كنم وارد پاركينگ شد و چند دقيقه بعد با تك بوقي ازم خواست سوار بشم. سوار ماشين شدم و گفتم: - مزاحمتون نميشدم. خودم يه جوري ميرفتم. پاش رو روي گاز فشار داد و گفت: تعارف رو بذار كنار. لبخندي زدم و به روبه رو خيره شدم. - خبري از هستي نداري؟ - نه! آخرين باري كه باهم صحبت كرديم گفت كه ميخوان با مهيار و ماهك يه سفر خارجه برن. گفت كه يه سفر شيش ماهه است. - خيلي يه دفعه اي تصميم گرفتن. - به خاطر اون ماجراهايي كه براشون پيش اومد نياز بود كه يه مدتي رو از اتفاقات دور باشن. عمو سري تكون داد و به جاده چشم دوخت. دلم براي ديدن هستي پر كشيده بود. آخرين باري كه باهم صحبت كرده بوديم ماه هاي آخرم بود، توي كافيشاپ نزديك خونه اشون. قرار خداحافظي بود. گفت كه مهيار سه تا بليت گرفته و ازش خواسته باهم به اين سفر شيش ماهه برن. مهيار ازش خواسته بود كه براي شيش ماه از همه چيز و همه كس دور باشن تا بيشتر درمورد زندگيشون فكر كنن و به نتيجه درست برسن. ميگفت كه بعد از اون جريانها آريا تموم مدت كارش رو ول كرده بود و جلوي خونه ميايستاد تا فقط ماهك رو ببينه و اين حركات، مهيار رو به شدت عصبي كرده بود تا اينكه اين تصميم رو گرفته. سه ماه از نبودنش ميگذشت و بيش از حد دلم براش پر ميكشيد. شايد اگه بود ميتونستم راحتتر با اين قضيه كنار بيام. ميتونستم باهاش درددل كنم و از بغض گلوم بگم. از درد توي وجودم و ظلمي كه در حقم شده. اون تمام ماجرا رو ميدونست و قطعاً فقط اون بود كه من رو درك ميكرد. عمو بي‌مقدمه گفت: - نگران حرف بقيه نباش. به همه گفتيم كه تو به خاطر كارت مجبوري يه مدتي رو خارج از شهر باشي و هفته اي يه بار ميتوني بياي. سري تكون دادم و آروم گفتم: - خدا رو شكر كه به لطف آبروتون، آبروي من هم حفظ ميشه. لبخند تلخ عمو از حرف من هم تلختر بود و ديگه تا رسيدن به خونه حرفي بينمون ردوبدل نشد. *** در رو پشت سرم بستم و با نفسي حبس شده و چشمهايي از حدقه بيروناومده، با صداي خيلي آرومي گفتم: - اين اينجا چيكار ميكنه؟ فاطمه لبخندي زد و گفت: - هر چند ماه يه بار يه سري اينجا ميزنه. اصلاً اين تيم اعزامي رو خودش ميفرسته. - چرا بهم نگفتي؟ - مگه مهمه؟ - از دست تو فاطمه. تو رو خدا يه كاري كن من رو اينجا نبينه. - من نمي‌فهمم... با بازشدن در حرفش نيمه تموم موند. دستهام يخ كرد و همون جور كه پشتم به در بود خودم رو مشغول جمع كردن وسايل كردم. تُن صداش رو كاملاً ميشناختم و فقط خداخدا ميكردم من رو نبينه. - خانم احمدي لطفاً تشريف بياريد. فاطمه چشمي گفت و رفت. با بسته شدن در، روي صندلي نشستم و دستم رو روي قلبم گذاشتم و نفس عميقي كشيدم. حالا اين مدتي كه اينجاست چه غلطي بكنم؟ همون موقع فاطمه داخل اتاق اومد و گفت: - چرا گرخيدي؟ - تو كه از جريان من باخبري. ميدوني چرا از كاري كه عاشقش بودم و بيمارستاني كه واقعاً دوست داشتم توش كار كنم زدم بيرون. روبه روم نشست و با شيطنت ابروش رو بالا انداخت و گفت: - من كه ميگم خدا شما رو واسه هم ساخته. نگاه كن هميشه شما دوتا به هم برخورد ميكنين. اون كه تو رو دوست داره، تو هم كه طلاق گرفتي؛ مشكلت چيه ديگه؟ با چشم غره نگاهش كردم و گفتم: - طلاق نگرفتم كه با يه نفر ديگه ازدواج كنم. اون هم با مردي كه قبلاً... اَه ولم كن تو رو خدا. من بچه دارم. ايش كشداري گفت و خاك بر سر بيلياقتت كنمي نثارم كرد و رفت. صداي خانم دكتر از صندلي جدام كرد. گوشي پزشكي رو از روي ميز برداشتم و در اتاق رو باز كردم. همونموقع چشمم به قامتش خورد. براي عقبگردكردن و فرار خيلي دير شده بود. نگاهش ميخ چشمهام بود و حتي پلك هم نميزد. آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدايي از ته چاه بيرون اومده سلام دادم و بلافاصله سرم رو پايين انداختم. چند ثانيه اي طول كشيد تا جوابم رو بده. نميخواستم باهاش چشم تو چشم بشم و خودم رو مشغول حرفزدن با خانم دكتر ميكردم. كلافه دستي توي موهاش كشيد و از مطب بيرون رفت و من نفس حبس شده ام رو با صدا بيرون دادم. چقدر برام اين لحظات سخت بود. مريض بيحالي رو داخل مطب آوردن. خون از سر و صورتش چكه ميكرد و كاملاً بيهوش بود. به گفته ي همراهش از كوه پايين افتاده بود. سريع تخت رو آماده كردم و لباسهاش رو پاره كردم. زخم سر و صورتش به نظر خوب نمي اومد و خطرناك بود. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110