eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
👩‍⚖   🌷 ﷽ هركدومشون اگه هر اشتباهي بكنن ايرادي نداره و كسي مجازاتي براش در نظر نميگيره؛ اما جامعه ي من اين حق رو به اونها ميده تا زني رو كه يه عمر با آبرو زندگي كرده مجازات كنن، بهراحتي بهش تهمت بزنن، بچه اش رو بهزور از آ*غـ*ـوشش بگيرن، بدترين نوع كتك و حقارت رو بهش بچشونن و دست آخر اين اجازه رو دارن كه زن ديگه اي رو به عقد خودشون دربيارن. هر چند بار كه دوست دارن زنها رو به عقد خودشون دربيارن و هروقت ازش خسته شدن مثل يه دستمال يكبارمصرف اون رو گوشه اي پرت كنن و اين فقط حق اونهاست، حقي كه فقط به يه مرد داده ميشه. اشكم رو با دست پاك كردم و به منظره ي روبه روم خيره شدم، كوه پوشيده شده از مَرغزار سبزرنگ. ماه هاي اول بهار زيباييهاي اينجا دوچندان ميشه. چشمه ها از دل كوه بيرون ميزنن و درختها شكوفه هاي سفيد و صورتي ميدن. شور و شوق توي چهره ي مردم اينجا موج ميزنه و همه چيز به قشنگترين حالت ممكن ميرسه. تيدا (به معناي چشم مادر در زبان لري)، دختر زيبايي كه هميشه لباس محليه اي قشنگي ميپوشه و مهربونترين دختريه كه تابه حال ديدم سمتم اومد. چشمهاي آبي و درشتش هر كسي رو مجذوب خودش ميكرد. لباس محلي آبي فيروزه اي با روسري سفيد پوشيده بود. نگاهش غم داشت و با ديدنم لبخندي روي لبهاي خوشفرمش آورد. - سلام خانم دكتر. - سلام تيداجان. خوبي؟ به تكون دادن سرش اكتفا كرد. كنارم نشست و گفت: - چرا اينجا نشستين؟ - دارم از هواي سالم و طبيعت لـ*ـذت ميبرم. - اينجا رو بيشتر دوست دارين يا تهران رو؟ - تهران افرادي رو دارم كه نميتونم ازشون بگذرم. كسايي اونجا هستن كه وجودم به وجودشون وابسته است؛ اما اگه يه روزي بخوام بين تهران و اينجا جايي رو براي زندگي انتخاب كنم، اينجاست؛ چون آرامش دارم. - وا خانم دكتر چه حرفايي ميزنين. تهران رو با اون همه امكانات ميخوايد ول كنيد بيايد اينجا؟ - مهم اينه كه كجا دلت آروم باشه. كجا خيالت راحت باشه و احساس خوشبختي كني. - كاش من هم ميتونستم يه روزي تهران رو ببينم. دستم رو پشتش گذاشتم و گفتم: انشاءاالله يه روزي تو و همسرت رو دعوت ميكنم خونه امون، مياي تهران رو هم ميبيني. لبخندش تلخ بود؛ اما ظاهرش رو خوب حفظ ميكرد. - سعيد از تهران متنفره. - خب حتماً دليلي داره. - آره، دليلش هم اينه كه نميخواد من درس بخونم، نميخواد من پيشرفت كنم. دركش ميكردم. فرهنگ اينجا چنين چيزي رو قبول نميكرد؛ اينكه دختري بخواد درس بخونه، شهر ديگه اي بره، بخواد علايق اش رو دنبال كنه و به چيزي كه ميخواد برسه. - واقعاً اميدوارم يه روزي برسه كه دختراي اينجا هم حق درس خوندن داشته باشن. سرش رو پايين انداخت و با گوشه ي روسري بلندش كه به زبان محلي خودشون بهش «مِينا» ميگفتن بازي كرد. توي چشمهام نگاه كرد و گفت: آخر اين هفته عروسيمونه. - واي عزيزم مبارك باشه. - براي عروسيم مياين؟ بـغـ*ـلش كردم و گفتم: - معلومه كه ميام. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>