eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
👩‍⚖   🌷 ﷽ *** گردنم خشك شده بود و بدن درد بدي داشتم. هيچوقت نميتونستم توي ماشين بخوابم و چشمهام از شدت بيخوابي قرمز شده بود. مستقيم تا خونه رو تاكسي گرفتم. كليد رو توي در چرخوندم. مامان و بابا هنوز از سر كار نيومده بودن. دوش آبگرمي گرفتم. خستگيم كمتر شد؛ اما اونقدر بيقرار ديدن هديه بودم كه نميتونستم تا فردا صبر كنم. تلفن رو برداشتم و به خونه عمو زنگ زدم. بعد از چندتا بوق صداي خاله اومد: بفرماييد. - سلام! مبينام. لحن سردش آتيش به جونم ميزد. - بفرماييد. - ميشه الان بيام هديه رو ببينم؟ - مگه قرار نيست فردا بياي؟ - خواهش ميكنم. دلم طاقت نمياره. بعد از يه مكث طولاني گفت: - باشه؛ ولي تا قبل از اينكه احسان بياد بايد بري. - باشه. با عجله گوشي تلفن رو گذاشتم و به ساعت نگاه كردم. ساعت ٥ بود. بايد عجله ميكردم. احسان ساعت ٨ كارش تموم ميشد. بايد زودتر خودم رو ميرسوندم. يه دقيقه بيشتر هم برام ارزش داشت. مانتوي سفيدم رو پوشيدم و شال مشكيرنگم رو روي سرم انداختم. كش چادرم رو تنظيم كردم. عروسكها رو برداشتم و نيم ساعت بعد با تاكسي خودم رو به خونه عمو رسوندم. چشمم روي بالكن طبقه ي دوم افتاد. چقدر خاطرات دوري بودن. انگارنه انگار كه روزي اونجا زندگي ميكردم. آيفون رو به صدا در آوردم و چند دقيقه بعد در با صداي تيكي باز شد. حياط خونه از بار قبل خشكتر و بي آب وعلفتر شده بود. ريگهاي زير پام اجازه نميدادن تندتر قدم بردارم. خودم رو جلوي در ديدم. قلبم از شوق ميتپيد و دستم سمت زنگ رفت و چند دقيقه بعد خاله در رو باز كرد. سلام كردم و با لحن سردش جواب داد. دلخور بود و تا حدود زيادي هم ازم متنفر بود؛ چون اون هم مثل بقيه فكر ميكرد من به پسر دردونه اش خــيانـت كردم و زندگيش رو نابود كردم. بهش حق ميدادم؛ چون اون هم مثل من يه مادر بود. مادري كه فقط چشمهاش فرزند خودش رو ميبينه. اون هم نه بديهاش رو، فقط خوبيهاي بچه اش رو ميبينه. وارد خونه شدم و با چشم دنبال هديه گشتم. اميد توي هال نشسته بود و تكاليفش رو حل ميكرد. حتي دلم براي اميد هم تنگ شده بود. تا من رو ديد توي بـغـ*ـلم پريد و گفت: - سلام آبجي مبينا! چقدر دلم برات تنگ شده بود. با ذوق توي بـغـ*ـلم گرفتمش و سرش رو بـوسـ*يدم. - من هم دلم برات تنگ شده بود داداش كوچولوي من. از بـغـ*ـلم جدا شد و گفت: - چرا من و هديه رو تنها گذاشتي و رفتي؟ اشك توي چشمهام جمع شد و گفتم: - ببخشيد. مجبور شدم. دستهاش رو توي هم گره كرد و با دلخوري گفت: - نميخوام. نمي‌بخشمت. جعبه ي پشت سرم رو جلوش گرفتم و گفتم: - اگه اين رو بدم چي؟ كلي ذوق كرد و جعبه رو توي دستش گرفت. شايد درموردش فكر كنم! لپش رو كشيدم و گفتم: - بامزه. هنوز هديه رو نديده بودم. - ببينم عمو كوچولو، هديه كجاست؟ خاله از پشت سرم گفت: - اينجاست. به سمتش برگشتم. هديه توي بغـ*ـل خاله بود و دستهاي كوچولوش رو بالا گرفته بود. دلم لرزيد و پاهام سست شد. با خودم ميگفتم «دو ساعت بيشتر وقت نداري. از اين دو ساعت بيشترين استفاده رو ببر. حتي يه لحظه اش رو هم هدر نده.» دستم رو براي به آغـ*ـوش كشيدنش دراز كشيدم و حالا دلبند عزيزم به من خيره نگاه ميكرد و ميخنديد. هزار بار براش مردم و از شوق به گريه افتادم. محكم توي آ*غـ*ـوشم گرفتمش. شايد فكر ميكردم اگه يه لحظه غافل بشم ديگه هرگز نمي‌بينمش! مثل رؤيايي شيرين توي آ*غـ*ـوشم آروم گرفته بود. بوي تنش رو توي مشامم فرستادم و با تموم وجود احساسش كردم. از سر تا نوك انگشتانش رو غرق بـ*ـوسـه كردم و به چشمهاي قهوه اي رنگش خيره شدم. اشك امونم رو بريد بود و اجازه نميداد دختر قشنگم رو با تموم وجود ببينم. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>