#هدیهاجباری👩⚖
#پارتدویستپنجاهیکم🌷
﷽
با هر پك خاطراتي برام زنده ميشد كه يه روزي عاشقانه بهشون فكر ميكردم و حالا
بايد با قلبي سياه بهشون نگاه كنم. وجودم سياه شده بود. قلبم پر از كينه بود و دليلي
براي ادامه ي زندگي نداشتم. شايد تنها هدفي كه توي سر ميپروروندم اين بود كه
هديه رو جوري تربيت كنم كه شبيه مادرش رذل و خائن نشه! كه مثل مادرش براي
رسيدن به خواسته هاش كس ديگه اي رو زير پاهاي كثيفش له نكنه. بارها از خودم
ميپرسيدم كه چرا من؟ چرا بايد اين اتفاقات فقط براي من بيفته؟ چرا بايد من رو
قرباني رسيدن به عشقش ميكرد؟ مني كه داشتم توي لجنزار زندگي خودم غوطه ور
ميشدم، چرا بايد به ماجراي عشقي دونفر ديگه وارد بشم؟ سيگارم رو روي نرده
خاموش كردم و آخرين دود رو با فوت بيرون دادم. كتم رو از روي مبل برداشتم و با
آسانسور به طبقه ي پايين رفتم. كليد كنار رو زدم و چند دقيقه بعد اميد در رو باز
كرد. مثل هميشه توي بـغـ*ـلم پريد.
- سلام داداشي!
خسته تر از اوني بودم كه جواب خوشحال كننده اي بدم. فقط به گفتن سلام اكتفا
كردم.
مامان و آيدا روي مبل نشسته بودن و تلويزيون نگاه ميكردن. مامان لبخند به لب
آورد و گفت:
- اِ اومدي احسانجان؟ منتظرت بوديم تا شام بخوريم.
سلامي دادم و كنار آيدا نشستم. با سر اطراف خونه رو نگاه كردم و گفتم:
- پس هديه كجاست؟
آيدا: تازه خوابيده.
تنها دلخوشيم دختري بود كه ديگه ميدونستم از وجود خودمه. هرچند اون رو يه
خائن و حقه باز به دنيا آورده؛ اما دليل نميشد كه مثل قبل دوستش نداشته باشم. فقط
گاهي اوقات كه من رو ياد اون ميانداخت دوست نداشتم ببينمش. حتي وقتهايي كه
دستهاي كوچولوش رو سمتم دراز ميكرد و طلب به آغـ*ـوش كشيدنش رو
داشت.
توي اتاقم رفتم؛ آروم و بيصدا، به دور از تمام هياهو و اتفاقات پيش رو. چشمهاش
رو روي هم گذاشته بود. انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده بود. روي زمين كنار تخت
نشستم و به چهره اش نگاه كردم. خريدارانه اعضاي صورتش رو از نظر گذروندم و
آروم لب زدم:
- نميذارم آينده ات خراب بشه بابايي. قول ميدم. نميذارم اون زن، زندگيت رو
خراب كنه .
***
مبينا
همينجور كه دستش رو توي جيب روپوش سفيدرنگش كرده بود گفت:
مبينا من دارم ميرم. يه واكسن هست واسه ي اين دختربچه كه مياد، تزريق كن.
- باشه.
سري تكون داد. روپوش رو از تنش بيرون آورد و كيفش رو توي دستش گرفت و با
خداحافظي از اتاقي كه حالا حكم مطب رو پيدا كرده بود، بيرون زد. خانم دكتر جهاني،
مهربون و خوشبرخورد بود. تا جايي كه خبر داشتم از وقتي كه مدرك دكتراي
عموميش رو گرفته بود، اينجا خدمت ميكرد. فقط به خواست خودش، نه از روي
اجبار. روح بزرگي داشت و اكثر اهالي اينجا ميشناختنش و براش احترام زيادي قائل
بودن؛ اما در عين حال توي كارش هم جدي و مصمم بود.
از كاراي بيبرنامه و بينظم خوشش نمياومد و اگه ميديد برخورد جدي ميكرد.
واكسن رو برداشتم و آمادهاش كردم. مادري بچه به بغـ*ـل وارد شد. همه ي اهالي
اينجا لباسهاي محلي بلند ميپوشيدن و به زبون لري صحبت ميكردن. تا حدودي
نوع صحبت كردنشون يادم بود و متوجه ميشدم چي ميگن. هربار كه فاطمه و مهديه
با قيافه اي درهم و غمگين نگاهم ميكردن ميفهميدم كه حرفهاشون رو متوجه
نميشن و براشون ترجمه ميكردم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>