#هدیهاجباری👩⚖
#پارتصدشانزدهم🌷
﷽
احسان كنترلش رو از دست داده بود. دستهاش ميلرزيد و چشمهاش بيش از حد
قرمز شده بود.
- پس شما چه غلطي ميكنيد...
ايستادم و دست احسان رو گرفتم و به چشمهاي قرمزش خيره شدم.
- احسان، احسان به من نگاه كن!
دستش رو از دستم خارج كرد و با عصبانيت سمتم برگشت. به چشمهاي عسليش
چشم دوختم و گفتم:
- به خاطر اميد آروم باش.
نفسش رو با صدا بيرون داد و از كنارم رد شد. در اتاق رو محكم به هم كوبيد.
خجالتزده روي مبل نشستم و گفتم:
- من واقعاً معذرت ميخوام. اون الان توي موقعيت بديه.
- من موقعيتش رو درك ميكنم. فقط الان تنها چيزي كه درك نميكنم تويي!
سرم رو بالا آوردم و به چهره ي در هم كشيده اش نگاه كردم. از چيزي ناراحت بود و
اين توي چهرهاش كاملاً مشخص بود.
- بله؟
- بهم بگو ببينم وظيفه ي تو چيه؟
متعجب نگاهش كردم كه ادامه داد:
- تو پرستار شدي براي چي؟ مگه نه اينكه پرستار شدي تا جون آدما رو نجات
بدي؟!
سرم رو پايين انداختم. از خجالت جرئت نداشتم كه بهش نگاه كنم.
- يه پرستار وظيفهش رو ميدونه و به وظيفه اش درست عمل ميكنه. اونوقت تو توي
اتاق عمل بايد اونقدر از خودت ضعف نشون بدي؟ ميدوني كه اگه يه اشتباه
كوچيك انجام ميدادي جون يه آدم رو توي خطر مينداختي؟ متوجه ي كه يه آدم زير
دست توئه و يه خونواده چشم انتظار مريضشون؟
اشكم دراومده بود؛ اما به هر نحوي كه بود از پايين اومدن اشكم جلوگيري كردم.
آروم سرم رو بالا آورم و با حس خجالت گفتم:
- متأسفم!
- احساس تأسف براي من كافي نيست. فعلاً اگه توبيخت نميكنم به خاطر اينه كه
توي موقعيت خوبي نيستي. ميدونم كه با مريض يه نسبتي داري. برادرت كه نميتونه
باشه؛ چون فاميلتون شبيه هم نيست. به هرحال مهم نيست، اگه چيز مهمي باشه حتماً
خودت بهم ميگي.
- ايشون...
ميون حرفم پريد.
شما ديگه ميتوني بري!
سري تكون دادم، تشكر كردم و از اتاق خارج شدم.
اميد رو به بخش آي.سي.يو منتقل كرده بودن. اجازه ي ملاقات به كسي نميدادن،
فقط من تونستم وارد آي.سي.يو بشم. با ديدنش بين اون همه دستگاه ضربان قلبم
روي هزار رفت.
دستم روي قلبم نشست و اشكم روي گونه ام چكيد. ديگه خبري از اون موهاي
فرفري و خوشگلش نبود، ديگه اون چشمهاي مشكي و براقش مشخص نبود، ديگه
اون صداي ناز و پر از شيطنتش نمي اومد. كنارش رفتم و دست سفيد و تپلوش رو
توي دستم گرفتم و بـ*ـوسـه اي روي اون كاشتم.
- اميدجان تو رو خدا بيدار شو! ما همه منتظرتيم. من، داداش احسان، مامانت، همه
ميخوايم كه يه بار ديگه چشماي ناز و خوشگلت رو ببينيم.👩⚖👩⚖
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>