#هدیهاجباری👩⚖
#پارتصدششم🌷
﷽
احسان ناچاراً دستش رو گرفت و سري تكون داد.
برای عوض كردن جو لبخندي زدم و گفتم:
- به مناسبت اين برد بفرماييد ميوه!
مهيار لبخندي زد و احسان با بيخيالي به پشتي مبل تكيه داد.
هستي تيكهاي از سيب رو كه به چنگال وصل شده بود به سمت مهيار گرفت و مهيار با
حس شوقي تشكري كرد و تيكهي سيب رو داخل دهنش گذاشت.
به ساعت روي ديوار نگاه كردم. واي خداي من چطور يادم رفته بود؟
عذرخواهي كردم و از روي مبل بلند شدم. وضو گرفتم و داخل اتاق شدم. مقنعه و
چادر گلدارم رو سر كردم و قامت بستم.
به سمت سالن رفتم. مهيار با شوق مشغول تعريف بود.
- اوايل نامزديمون بود. بابارضا هنوز اجازه نميدادن كه من و هستي همديگه رو
ببينيم. يه شب خيلي دلم براش تنگ شده بود، به قدري كه ديگه تحمل نداشتم. زنگ
زدم خونهشون، مادرش برداشت و گفت كه هستي اينجا نيست. توي دلم گفتم
مطمئناً براي اينكه سر من رو شيره بمالن اينطور ميگن. به موبايل هستي زنگ زدم
كه جواب نداد. ساعت يازده شب بود. شبيه گانگسترا رفتم دم خونهشون. محلهشون
خلوت خلوت بود. بهزور خودم رو از ديوار بالا كشيدم و پريدم داخل خونهشون.
روي مبل كنار احسان نشستم. هستي با شوق به حرفهاي مهيار گوش ميداد و
احسان با اخمهاي در هم كشيده به مهيار نگاه ميكرد.
- خب؟
مهيار كه نگاه كنجكاوم رو ديد ادامه داد:
- آروم قدم برميداشتم؛ اما كفشم صدا ميداد. باورتون نميشه! كفشام رو درآوردم و
همونطور با جوراب خودم رو رسوندم پشت پنجرهي اتاق هستي. دوتا ضربهي كوتاه
به پنجرهش زدم، چشمام رو بستم و شروع كردم به شعرخوندن.
بُگذار
من بيشتر دوستت بِدارَم
بيشتر عاشقَت باشم
بيشتر بخواهَمَت!
بُگذار
من بيشتر در آغـ*ـوشَت بگيرم
بيشتر ببو َسمت
بيشتر ببينَمَت.
بُگذار
من باشم كه هر لحظه برايَت ميميرَد!
كارهاي سخت را بُگذار براي مَردِ داستان!
تو كمي زنانه بخَندي و حضرتِ عشق باشي كافيست!
چشمتون روز بد نبينه! چشمام رو كه باز كردم فقط يه سيبيل ديدم و يه شكم! چنان
جيغي زدم كه پرندههاي روي درخت از خواب پريدن و شروع كردن به بال زدن.
بعد هم يه چيز محكم خورد تو سرم. برگشتم ديدم مامان طاهرهست. با جارو دور
حياط دنبالم ميكرد و ميگفت:
- اي ذليل نشي پسر! حالا ديگه كارت به جايي رسيده كه مياي پشت دختر من؟ براش شعراي مورددار ميخوني؟ميخواي بـ*ـوسش كني؟ ذليل نشي
پسر! فكر كردي از خارج اومدي هر كار دلت ميخواد ميتوني بكني؟ از اون طرف
هم بابارضا پشت پيراهنم رو گرفت و مثل جوجه من رو انداخت بيرون؛ ولي عجب
شبي بودا!
من و هستي از شدت خنده دلمون رو گرفته بوديم و ميخنديدم. مهيار هم باهامون
همراه شده بود كه حرف احسان ساكتمون كرد.
🙂🙂🙂🙂🙂
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>