eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
👩‍⚖   🌷 ﷽ احساس كردم كه يه كم معذبه. تلويزيون رو روشن كردم و فيلمي رو كه تازه خريده بودم داخل دستگاه گذاشتم. ظرف پر از تخمه و پفيلا رو از داخل كابينت بيرون آوردم و روي كاناپه ي كنارش نشستم. - اميدوارم از اين فيلم خوشت بياد. نميدونم فيلم ترسناك دوست داري يا نه. به چهره اش نگاه كردم كه با ذوق سرش رو تكون داد و اين نشون ميداد كه فيلم ترسناك دوست داره. چراغها رو هم خاموش كردم تا فيلم هيجانيتر بشه. موزيك ابتدايي فيلم هم بهاندازه ي كافي وحشتناك بود. اواسط فيلم كاملاً توي بغـ*ـل هم بوديم و بعضي صحنه هاش رو واقعاً جيغ ميكشيدم و منتظر بودم تا هر لحظه خاله در خونه رو بزنه و بگه چته تو! فيلم تموم شد. چراغها رو روشن كردم و هر دو به وضعيت خودمون بلندبلند خنديديم. به ساعت نگاه كردم. ساعت يازده شب بود. دو فنجون چاي روي ميز گذاشتم و به لبخند زيباي روي لب ماهك چشم دوختم. موهاي مشكي و عـريـ*ـان شلاقيش اونقدر به اين چشمهاي تيله اي مشكي مياومد كه حد نداشت. لابد آريا هم اين تيله هاي مشكي و اين موهاي عـريـ*ـان مشكي رو ديده كه توي سن پونزده سالگي عاشق شده و بعد از گذشت اينهمه سال هنوز از ياد نبرده. فنجون چاي رو به لبهاش نزديك كرد و كمي از اون رو نوشيد. - فكر كنم الان خيلي داره به هستي و مهيار خوش ميگذره. چشمهاش برق زد و اين بار به شدت خنديد، جوري كه من هم از خنده هاي اون خنده ام گرفته بود. داخل اتاقخواب بودم و پتو و بالشتها رو آماده ميكردم كه صداي در اتاق اومد. به پشت برگشتم كه ديدم ماهك آروم و بيصدا با اون چهره ي معصومش كنار در ايستاده. لبخندي زدم و سمتش رفتم. دستش رو گرفتم و روي تخت نشوندمش. لباسها رو روبه روش گذاشتم و گفتم: - بهتره لباسات رو عوض كني، اينجوري اذيتي. چشمهاش رو به معني تأييد بازوبسته كرد. نگاهش روي قاب عكس كنار پاتختي موند و لبخندي روي صورتش نشست. عكس احسان كه پشت ميز نشسته بود. كت چرم قهوه اي رنگي به تن داشت. دو دستش رو كنار چونه اش نگه داشته بود. تاري از موهاي لختش روي پيشونيش نشسته بود و ساعت ماركدار روي مچش خودنمايي ميكرد. به نگاه خيره ي ماهك چشم دوختم و گفتم: - همسرمه، احسان! فكر ميكنم قبلاً ديده باشيش، پسرخاله ي هستيه. سرش رو به معني تأييد تكون داد و لبخند هميشگيش صورتش رو قاب كرد. به عكس اشاره كرد و دستش رو شكل قلب گرفت. - دوستش دارم؟ سرش رو به معني تأييد تكون داد. سؤالي بود كه حتي خودم هم جوابش رو نميدونستم. سؤالي بود كه بارها با خودم تكرار كرده بودم و هيچوقت جواب محكمي براش نداشتم. - زندگي خيلي عجيبه ماهك جون. بعضي وقتا يه اتفاقاتي توي زندگيم ميفته كه ميفهمم همه ي اينا خواست خداست، خدا اينطور مقدر كرده. اوايل حسي نسبت بهش نداشتم. كم كم يه اتفاقاتي افتاد كه متوجه شدم ما به دنيا اومديم تا به همديگه كمك كنيم. من بايد بهش كمك كنم تا گذشته اش رو فراموش كنه و اون به من كمك كنه تا زنده بمونم. يه مدت كه گذشت فهميدم، ما بيشتر از اينا به هم محتاجيم؛ چون ديگه به هم مرتبط شديم. يه چيزي ما رو به هم وصل كرده كه نميتونيم انكارش كنيم. چيزي كه از وجود هر دوي ماست و اونوقت بود كه فهميدم عشق چيز زيبايي كه هركس بايد با تموم وجودش احساسش كنه؛ وگرنه زندگي بي‌معني ميشه. دستم سمت شكمم رفت و با لبخند به موجود زنده ي درونم نگاه كردم. سرم رو بالا آوردم و به نگاه خيره و پر از تعجب ماهك نگاه كردم. انگار كه هيچ چيز از حرفهام نفهميده بود. لبخندي زدم و گفتم: - من دارم مامان ميشم ماهك. نگاهش رنگ ديگه اي گرفت و اول يه كم با تعجب نگاهش رو بين چشمهام و شكمم چرخوند و بعد لبهاش به لبخند باز شد. چشمهاش برق زيبايي زد و محكم من رو توي آغـ*ـوش گرفت.🌹🌹🌹🌹🌹 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>