#هدیهاجباری👩⚖
#پارتصدهشتادیکم🌷
﷽
مبينا
چادرم رو از سرم جدا كردم و به گيره ي داخل اتاق آويزون كردم.
روپوشم رو پوشيدم. چارت رو برداشتم و به سمت اتاق بيمار رفتم. حيف كه ديگه
نميتونم كنار بچه ها باشم. چقدر روزاي خوبي كنارشون داشتم.
نفس عميقي كشيدم و داخل اتاق شدم. مرد حدوداً چهل ساله اي كه سكته قلبي كرده
بود. داروهايي رو كه براش تجويز شده بود با يك ليوان آب به دستش دادم و آمپول
رو توي سرمش تزريق كردم.
فاميلش رو از تابلوي بالاي سرش خوندم:
- آقاي عظيمي! فردا مرخص ميشيد انشاءاالله. به همراهتون بگيد براي تسويه حساب
تشريف بيارن صندوق.
به من چشم دوخت و با نفرتي بزرگ گفت:
- من همراهي ندارم.
- اما دخترتون...
- اون دختر من نيست.
- اما گفت كه دخترتونه.
اون دختر من نيست. دختري كه راست راست توي چشماي من نگاه ميكنه ميگه
من عاشقشم، هيچوقت دختر من نيست. دختره ي فلان فلان شده! گوشيش رو ديدم پر
از حرفاي... استغفراالله!
دستش رو روي قلبش گذاشت و به سرفه افتاد.
- آقاي عظيمي خواهش ميكنم به خودتون فشار نياريد.
- آخه چطور ميتونم؟ يه عمر با زجر و زحمت و تنهايي دختر بزرگ نكردم كه حالا
راست راست تو چشمم نگاه كنه و با پررويي بگه مگه چيكار كردم؟ من عاشقشم!
روي صندلي كنار تخت نشستم و به چهره ي خسته هش نگاه كردم.
- ميدونيد چيه آقاي عظيمي؟! دخترا توي اين سن همه به محبت نياز دارن. به
اعتمادبه نفس احتياج دارن. دوست دارن ديده بشن. دوست دارن به كسي تكيه كنن.
- مگه كم بهش محبت دادم؟ مگه كم براش گذاشتم؟ صبح تا شب دنده صدتا يه غاز
عوض ميكردم كه شب دست پر برم خونه. هيچي براش كم نذاشتم.
- محبت چي؟ تا حالا شده شبا بريد توي اتاقش بـ*ـوسش كنيد؟ نوازشش كنيد؟
قربون صدقه اش بريد؟ تا حالا شده براش بيبهانه كادو بگيريد؟ تا حالا كاري كرديد
كه بهتون به چشم برادر نگاه كنه و باهاش راحت باشيد جوري كه چيزي رو ازتون
مخفي نكنه؟
آقاي عظيمي! پدر من همه ي اين كارا رو برام انجام ميداد؛ اما باز هم احساس
ميكردم كه اگه كسي بياد و بهم بگه دوستت دارم، انگار كه فقط همين يه آدم روي
زمينه كه وجود داره و ميتونه عاشقم باشه. بهش اعتماد كردم، بهش به چشم همسر
آينده ام نگاه ميكردم؛ اما اون از احساساتم سوءاستفاده كرد. حالا هم دختر شما حتماً
اون پسر رو دوست داره. پس اگه كه واقعاً دوستش داريد بهتره دستش رو بگيريد و
بهش بگيد اگه واقعاً اون پسر عاشقشه بياد خواستگاري. اونوقت شما درست مثل يه
پدر به وظيفه اتون كه تحقيق درمورد اون پسره عمل كنيد و بعد از اون سعي كنيد با
روي خوش راهنماييش كنيد. آقاي عظيمي! كاري نكنيد كه دخترتون ازتون سرد
بشه. دخترا حساسن. دخترا زود ميشكنن. نگذاريد بيشتر از اين احساس گـ ـناه كنه.
اشكش آروم از گوشه ي چشمش چكيد.
- عذر ميخوام قصد نداشتم دخالت كنم يا خدايي نكرده نصيحت كرده باشم. شما از
من بزرگتريد. فقط نميخوام هيچ دختري از پدرش دور بمونه.
از روي صندلي بلند شدم كه گفت:
- خانم پرستار!
- بله؟
آنا الان كجاست؟
- پيداش ميكنم و ميگم كه پدرش ميخواد ببيندش.
لبخند محوي زد و اشكش رو پاك كرد.
- اون تنها كسيه كه توي زندگيم دارم.
- اون هم همينطور.
لبخندي زدم و بيرون از اتاق رفتم. آنا پشت ديوار ايستاده بود. دستش رو جلوي
دهنش گرفته بود تا صداي گريه اش رو كسي نشنوه. به محض اينكه من رو ديد.
بـغـ*ـلم كرد و صداي گريه اش رو آزاد كرد.
- ممنون خانم پرستار!
دستم رو پشت كمرش بالاوپايين كردم.
- مواظب پدرت باش! اون خيلي دوستت داره.
- حتماً.
شونه اش رو توي دستم گرفتم.
- بهتره بري كنارش. اون بهت نياز داره. به همه ي اون روزا فكر كن كه خودش رو
ناديده گرفته تا تو بزرگ بشي و مايه ي افتخارش بشي. برو ازش معذرت بخواه.
سري به نشونه ي مثبت تكون داد.
- آنا!
- بله؟
- اون پسر اگه واقعاً عاشقت باشه، فقط به ازدواج با تو فكر ميكنه نه چيز ديگه. هر
چيزي به جز ازدواج ازت خواست بدون كه عشق واقعي نيست.
اگه تابه الان كه ميدونه پدرت موضوع رو فهميده و سراغي ازت نگرفته و از ترس
خودش رو پنهان كرده بدون تكيه گاه نيست، بدون عاشقت نبوده.
سرش رو پايين انداخت كه شونه اش رو به سمت در اتاق چرخوندم و كمي به سمت
جلو هلش دادم.
- برو ديگه.
آروم به سمت اتاق قدم برداشت و به طرف تخت پدرش رفت. دست پدرش رو توي
دست گرفت و گفت:
- باباجون! من رو ببخش. اشتباه كردم.
پدرش سرش رو توي آ*غـ*ـوشش گرفت و اشكهاش پايين ريخت.
- قربون دختر گلم بشم. آخه من كه به جز تو كسي رو ندارم.
هر دو در آغـ*ـوش هم اشك ميريختن. متوجه گرمي اشك روي صورتم شدم.
دستم روي شكمم رفت و آروم به سمت محوطه ي بيمارستان قدم زدم.
- ببين عزيزدلم، مادر و پدرا هر قدر كه بچه هاشون مرتكب اشتباه بشن اونا رو
ميبخشن؛ اما تو تكيه گاه مادرت باش و هيچوقت اشتباه نكن، هيچوقت!🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌸به نیت