eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
👩‍⚖   🌷 ﷽ احسان كنارم نشست و با نگراني به چشمهام خيره شد كه گفتم: - بهتره بلندش كنيم ببريمش روي تخت. احسان زير بـغـ*ـلش رو گرفت و بلندش كرد. به سمت تخت يكي از اتاقها اشاره كردم كه احسان خاله رو با احتياط روي تخت گذاشت. چشمهاي عسلي خاله بسته بود و مژه هاي بلندش روي هم نشسته بودن. گوشي پزشكيم رو روي سـ*ـينه‌اش گذاشتم و بعد از گرفتن فشار و چك كردن نبضش، سرمي براش وصل كردم و دستهاي سرد و يخ زدهش رو توي دستهام گرفتم. احسان ناراحت و سردرگم بهم خيره شده بود. حالش خوبه؟ به چشمهاش نگاه كردم و سعي كردم كه لبخندي روي لبهام بيارم. - آره فقط فشارش افتاده. فشار عصبي زيادي رو تحمل كرده. احسان سري تكون داد و بيرون از اتاق رفت. دنبالش رفتم. چندقدميِ اتاق عمل بوديم كه آقاي دكتر و خانم دكتر عباسي از اتاق بيرون اومدند. به سمت آقاي دكتر رفتم و عاجزانه پرسيدم: - آقاي دكتر عمل چي شد؟ نگاهش بين من و احسان چرخيد و روي صورت احسان موند. - شما چه نسبتي با بيمار داريد؟ آب دهنش رو به زور پايين داد و گفت: - برادرشم. آقاي دكتر سري تكون داد و رو به احسان گفت: توي اتاقم باهم حرف ميزنيم. پاهام سست شد و قلبم براي ثانيه اي از تپيدن ايستاد. ذهنم رو از فكرهاي بد دور كردم و اشك چكيده روي گونهم رو پاك كردم كه آقاي دكتر بي توجه از كنارم رد شد. به روبه روم خيره بودم كه صداش باعث شد به عقب برگردم. - خانم رفيعي. - بله؟ - شما هم بيايد اتاقم. - چشم. به احسان نگاه كردم كه دستي توي موهاش كشيده بود و كلافه بهم نگاه ميكرد. - مبينا اگه اتفاقي براش افتاده باشه... دستم رو روي لبهاش گذاشتم و گفتم: - هيس چيزي نگو! اون خوب ميشه. احسان ازم فاصله گرفت و به سمت ديگه اي رفت و من هم به دنبالش بهطرف اتاق آقاي دكتر رفتيم. منشيش با ديدن من لبخندي زد و گفت: - همراه بيمار اول برن داخل. به سمت ميز منشي رفتم و گفتم: - ميشه من هم برم داخل؟ - آقاي دكتر گفتن فقط همراه مريض. - من هم همراهشون هستم. سري تكون داد و همراه احسان وارد اتاق آقاي دكتر شديم. آقاي دكتر روي صندلي چرمش نشسته بود و عينك طبيِ روي بينيش جذابترش كرده بود. با دست اشاره كرد و ما هر دو روي صندلي نشستيم. با نگاهش بهم فهموند كه اجازه نداده بودم وارد اتاق بشي. سرم رو پايين انداختم كه از روي صندليش بلند شد و روي صندلي روبه رومون نشست. آب داخل پارچ روي ميز رو روانه ي ليوان كرد و روبه روي احسان گذاشت. احسان سكوت رو شكست و با صداي پر از ترديدش گفت: آقاي دكتر برادرم خوب ميشه؟ عملش چطور پيش رفت؟ آقاي دكتر به پشتي مبل تكيه زد و گفت: - برادر شما به خاطر ضربه اي كه به سرش خورده خونريزي داخلي كرده و بهتره كه بگم ضربه مغزي شده. ما تا حد خيلي زيادي تونستيم كه لخته هاي خون داخل جمجمه اش رو خارج كنيم؛ اما احتمال اينكه دوباره خونريزي داشته باشه خيلي زياده و در اون صورت ما نميتونيم ديگه كاري براش انجام بديم. با هر جمله ي آقاي دكتر ضربان قلب من بالاتر ميرفت و دستهاي نشسته روي پاهاي احسان بيشتر ميلرزيدن. آقاي دكتر كمي به سمت جلو خم شد و گفت: - فقط بايد منتظر بمونيم تا بهوش بيان! - تو رو خدا هر كاري كه از دستتون برمياد براش انجام بديد! ازتون خواهش ميكنم! - ما تموم سعي خودمون رو كرديم. از اينجا به بعدش رو فقط بايد به خدا توكل كرد و از خدا خواست كه بهوش بياد. احسان با عصبانيت از روي صندلي بلند شد و فرياد زد: معلوم هست چي داري ميگي؟ پس شماها اينجا چيكاره ايد؟ چرا به داد برادرم نميرسيد؟ - آروم باشيد آقاي ايراني! ما هر كاري كه از دستمون برميومده براي برادرتون انجام داديم. احسان عصبيتر از قبل فرياد زد: - هرچي بخوابيد بهتون ميدم، هر چقدر كه پول نياز داشته باشيد به حسابتون ميريزم، فقط نجاتش بديد. - آقاي ايراني خواهش ميكنم آروم باشيد! 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>