eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
                 👩‍⚖   🌷 ﷽ *** مبينا سرم سنگين بود و درد ميكرد. خودم رو به زور روي زمين ميكشوندم. به ايستگاه پرستاري رفتم و چارت بيمار رو برداشتم. فاطمه: مبينا خوبي؟ - آره فكر كنم. - رنگت خيلي پريده! - چيزي نيست! خوبم. آقاي دكتر به سمت ايستگاه پرستاري اومد. خانم رفيعي تشريف بياريد. - چشم. همراه آقاي دكتر به طرف اتاق رفتيم. پسربچه ي ده ساله اي كه مشكوك به سرطان بود. با ديدنش قلبم فشرده شد. به زور جلوي اشكم رو گرفتم. خدايا تقديرت رو شكر! آخه بچه ي ده ساله كه هنوز چيزي از زندگي متوجه نشده چطور ميتونه با سرطان بجنگه؟! - خانم رفيعي حواستون هست؟! با دستپاچگي به سمت آقاي دكتر برگشتم. - ببخشيد. چي فرموديد؟ - گفتم ليست آزمايشا رو بده. ليست رو به سمتش گرفتم. نگاهي بهش انداخت. چهره ي پر از تشويش پدرش و گريه هاي بيصداي مادرش ميگفت كه فقط توقع شنيدن خبرهاي خوب رو از آقاي دكتر داشتن. دكتر عينكش رو از داخل جيبش بيرون آورد و روي چشمهاش زد. با كمي تعلل گفت: - گلپسرمون كه چيزيش نيست! تازه اگه چيزي هم بود ماشاءاالله مرد روزگاره، باهاش ميجنگه. مگه نه؟ پسربچه كه به نظر ترسيده بود سري تكون داد. - يه سرماخوردگي كوچولوئه؛ ولي ممكنه يه كم درد داشته باشه. تو كه از پسش برمياي آقاآرشام گل؛ مگه نه؟ آرشام به مادر و پدر نگرانش نگاه كرد! - خيله خب! خانم پرستار به اين دوست گل من خيلي خوب رسيدگي كن. من روي دوستم خيلي حساسم! چشمكي به آرشام زد و دستش رو مشت كرد و سمت آرشام برد. آرشام هم لبخندي روي صورتش نشوند و با مشت كوچيك و فسقليش كه در كنار مشت آقاي دكتر كوچيكي ميكرد به مشت آقاي دكتر ضربه زد. آقاي دكتر از اتاق خارج شد. بيرون اتاق منتظر شد تا با مادر و پدرش صحبت كنه! مادر و پدرش خيلي نگران بودن. مادرش نگاه پر از خواهش و التماسش رو به من دوخت. لبخندي به چهره‌ي پر از نگرانيش زدم. - من كنار آقاآرشام ميمونم. شما اگه كاري داريد ميتوني بريد. آرشام دست مادرش رو گرفت: - نه مامان. از پيشم نرو! مادر آرشام: گلپسرم! الان ميام. شما پيش خانم پرستار بمون. به سمت آرشام رفتم و دستش رو گرفتم. - ببينم گلپسر. كلاس چندمي؟ - كلاس سوم. مادر آرشام ازمون فاصله گرفت و همراه با پدرش بيرون از اتاق رفتن. سعي كردم كه باهاش صحبت كنم و آرومش كنم. تحمل شنيدن صحبتهاي آقاي دكتر با خونواده‌ش رو نداشتم. ترجيح دادم پيش آرشام بمونم. باهم كلي صحبت كرديم. از اتفاقات داخل مدرسه حرف ميزد و از تعداد دوستانش. و اينكه يه خواهر بزرگتر از خودش داره كه دبيرستانيه. آخ كه اگه خواهرش ميفهميد چه حالي ميشد! خواهرها هميشه غمخوار برادرشونن. - خانم رفيعي! سرم رو چرخوندم. - بله؟ - تشريف بياريد. از آرشام خداحافظي كردم و همراه آقاي دكتر رفتم. - سرطانش خيلي پيشرفت كرده؟ - خوشبختانه به موقع متوجه شديم! اما حتماً بايد شيميدرماني بشه. بغض توي گلوم نشست. اشك روي گونه‌ام سر خورد. دلم سوخت براي پسربچه اي كه توي اوج بچگي بايد با سرطان مبارزه كنه. دلم سوخت براي خونوادهاي كه بايد ذره ذره آب شدن بچه‌شون رو ببينن. دلم سوخت براي خواهري كه بايد از اين به بعد برادرش رو با موهاي تراشيده ببينه. - داري گريه ميكني؟! اشك چكيده روي گونه‌ام رو با سر انگشت پاك كردم. - نه يه چيزي رفت توي چشمم. - اگه به جاي مادرش بودي چيكار ميكردي؟! - اون هنوز خيلي بچه‌ست! چطور ميتونه اينهمه درد رو تحمل كنه؟ بغض اجازه نداد كه بيشتر از اين ادامه بدم. - من بچه هايي رو ديدم كه با بيماريهاي سختتر از اينا جنگيدن و شكستش دادن. شما هم پرستاري بايد جلوي احساساتون رو بگيريد. بايد براي خونواده هاشون دلگرمي باشيد. سرم رو تكون دادم و همراه دكتر وارد اتاق شديم.🌻🌻🌻🌻 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>