eitaa logo
دلــتورا
734 دنبال‌کننده
454 عکس
225 ویدیو
3 فایل
بی همگان به سر شود.
مشاهده در ایتا
دانلود
چو تیغ بر کشد آن بی‌وفا به قصد سرم دلم چو تیر برابر رود که: من سپرم به کوی او خبر من که می‌برد؟ که دگر غم تو کوی به کویم ببرد و دربدرم به یاد روی تو مشغولم آن چنان، که نماند مجال آنکه به خود، یا به دیگری، نگرم فراق آن رخ آبی به کار باز آورد که هم نشان وجودم ببرد و هم اثرم هزار دوزخ و دریا برون توان آورد ز آتش دل سوزان و آب چشم ترم به مرد و زن خبر درد من رسید، ولی تو آن دماغ نداری که بشنوی خبرم غم تو کرد پراگنده کار ما آخر نگفته‌ای که: غم کار اوحدی بخورم؟ - اوحدی
محبوبم؛ درگیر تجملات نشو! خانه‌ای نُقلی، در کوچه پس کوچه‌های آرام ، ما را کفایت میکند... ‌
هدایت شده از معلم روزهای آبی
تو این عالم، چیزی به نام منطقه ی امن وجود نداره. انسان ها دلیل حالِ بد همدیگر هستند. با وجودشون باید به بی تفاوتی و سر مستی رسید و راه دیگه ای نیست. تو کتاب در مکتب استاد نوشته بود: روح آدم اگه بزرگ شد، اذیت ها و آزار دیگران نمیتونن اثری در اون داشته باشند.
‌ وقتی وحشت می‌کنیم و اضطراب شدید آینده را داریم، باید به یاد بیاوریم که در واقع نگران وجاهت و دوست داشتنی بودنِ خودمان هستیم. بقای ما در گروِ یادگیریِ سریع هنر شفقت به خود است. پس مهم نیست که اگر اینطور بشه یا نشه، ممکنه دوستت نداشته باشن یا فلان حرفو پشت سرت بزنن یا فلان طور نگاهت کنن. مهم اینه که تو خودت رو دوست داری!
امینِ‌قدیم‌و‌حسینِ‌بختیاری4_5940706108497728295.mp3
زمان: حجم: 7.2M
سمت آتش ببری یا نبری خود دانی من دلم سوخته گفتم که بدانید فقط...
کفن که دست مرا بست دست تو باز است هرآنکه رفت و چنین خوانده بود رحمت کن... یا سیدنا الغریب"ع"
هدایت شده از در حوالی‌َم
فروپاشی روانی؟ حال من . خسته شدم . از گفتن و گفتن و گفتن . از شنیدن های طاقت فرسا . از اضطراب‌هایی که سوهان روحم شده اند . دلم میخواهد ، هر وقت دلم خواست هرکار میلم کشید انجام دهم . خسته شدم از جنگیدن . از دوباره شروع کردن . دلم میخواهد بایستم . متوقف شوم . بمیرم حتا .... میدانم ! نباید بگویم . نباید ذهن کسی را به هم بریزم . ولی فروپاشی‌ست دیگر . اسمش رویش است !
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
سلام بر تو به عددِ تمامِ دخترانی که از گور رهاندی...
هدایت شده از مَرقومه
مقابل آینه ایستادم. گفتم: «دیدی؟ اولین اول مهری است که با عجله لباس فرم اتو نمی‌کنی و حس چندگانه‌ی دانش‌آموز بودن را زیر پوستت احساس نمی‌کنی. دیدی به چه سرعتی گذشت؟ عمر همین است. تعارف ندارد. یک روز می‌آید که همین بند بند انگشتانت زیر یک تپه خاک است. حالا بگو ببینم! برای این راه طولانی و زمان اندک، چه چیزی در بساطت داری؟!»
هدایت شده از نُور*
انگار کارد برداشته اند، میکِشند روی استخوان‌های شانه‌ام . میسوزد . سوزشش راه گرفته تا گردنم . دخترک آمده لبه‌ی شیشه ماشین نشسته . توی مغزم هزار بار گفته‌امش بیا روی صندلی بشین مادر ! اما یک کلمه هم از دهانم بیرون نیامده . از سرشب تا الان که بیرونیم ، فقط نیم ساعت ، حسین گریه نکرده . فقط نیم ساعت توانستم وارد گفتگو بشوم و برایش دلیل بیاورم تا قانع شود . بوی پوشک نورا میزند زیر دماغم . بیقرار است . ماشین میپیچد توی خیابان نزدیک خانه . تمام دفتر و مدادها میریزند توی بغلم . جمعشان میکنیم . با هم . راستی چشمانم ؛ چشمانم اما هنوز به سوختن نیفتاده‌اند . هنوز رمق در جانشان هست . دارند میبینند . دارند میبینند من چقدر ظرفیتم بیشتر شده . چقدر توانم زیادتر شده . میبینند چگونه توی این سربالایی‌های زندگی از پا نمی‌افتم . چشمانم دارند میبینند .
دلــتورا
‌ کم کم داشت مهیای بیرون آمدن می‌شد. به خود تلنگر می‌زد و شجاعت می‌داد تا ترس را کنار بگذارد و دست از غرق شدن در افکار ناتمامِ خود بردارد. بالاخره بیرون آمد. از خانه‌اش یا از افکارش؟ فرقی ندارند! پا به بیرون گذاشت و رهسپار خیابان شد. به این امید که کمی قدم زدن بتواند کنجکاوی‌اش را آرام و آتش دلش را بخواباند. از این امید، نشاط به دلش راه زد و اشتیاق و هوسِ آسودگی، به راهش انداخت. ابتدای خیابان بود. سر بلند کرد و تابلوی روبه‌رویش را خواند: « خیابان حیات ». با شعفی بسیار، پیاده‌هایی که هم قدم او بودند را نظاره می‌کرد. دلش می‌خواست قدرت داشت تا بفهمد آن‌ها چطور از خانه خارج‌ شدند؟ آن ها نیز مانند او با خود بسیار کلنجار رفته‌اند تا از حصار افکارشان عبور کنند و بیرون بیایند؟ از خانه‌شان یا از افکارشان؟ فرقی ندارند! نظاره می‌کرد و به راه ادامه‌ می‌داد. پیاده هایی که بر خلاف مسیرش بودند را نیز می‌دید و گاهی نیز با هم برخورد می‌کردند. جلوتر رفت و اندک اندک راه شلوغ تر شد. پیاده‌هایی که از جهت مخالف می‌آمدند هر دم به تعدادشان افزوده می‌شد. ناگزیر راه پر از برخورد و تلاقی شده بود. چندی که هم‌مسیر او بودند از این همه ناسازگاری به تنگ آمدند و ترجیح دادند راهِ آمده را بازگردند و هم مسیر جمعیت پیاده های روبه‌رویشان شوند. او اما به مشقّت، ادامه داد. دلش می‌خواست حالا که به زحمت بسیار خود را راضی کرده و بیرون زده، ادامه دهد و از رفتن بازنَایستَد. تصور یک چیز به ستوهش می‌آورد و آن بازگشت بود. بازگشت به خانه‌اش یا به افکارش؟ فرقی ندارند! کمی بعد خسته شد. از این همه برخورد، نشاط اولیه‌اش برای قدم زدن در این راه ته کشیده بود. رفته رفته داشت شوق به مسیر را از دست می‌داد. ترجیح داد به سمت نیمکتی که کنار معبر بود برود. رو به پیاده ها در حال نشستن بود که باز‌ ایستاد و چرخی زد؛ ترجیح داد رو به دیوار کنار خیابان بنشیند. خسته به رو‌به‌رو خیره شده بود. مغموم از این همه شوقِ از دست رفته. از این همه نشاط ته کشیده. ابتدای راه تصور کرده بود به این زودی ها قرار نیست خسته شود. اما شده بود. این همه برخورد خسته‌اش کرده بود. رفته رفته بیدار شدن چیزی در درون خود را احساس کرد. آن همه قرار و ثبوت به تدریج داشت جای خودش را به کنجکاوی و وسواس می‌داد. آتشِ تصورِ بازگشت، دلش را می‌سوزاند و امانش بریده بود. بازگشت به خانه یا به افکار؟ فرقی ندارند!