هدایت شده از در حوالیَم
فروپاشی روانی؟
حال من .
خسته شدم . از گفتن و گفتن و گفتن .
از شنیدن های طاقت فرسا . از اضطرابهایی که سوهان روحم شده اند . دلم میخواهد ، هر وقت دلم خواست هرکار میلم کشید انجام دهم . خسته شدم از جنگیدن . از دوباره شروع کردن . دلم میخواهد بایستم . متوقف شوم . بمیرم حتا ....
میدانم !
نباید بگویم . نباید ذهن کسی را به هم بریزم .
ولی فروپاشیست دیگر .
اسمش رویش است !
#ناتوان
هدایت شده از مَرقومه
مقابل آینه ایستادم. گفتم: «دیدی؟ اولین اول مهری است که با عجله لباس فرم اتو نمیکنی و حس چندگانهی دانشآموز بودن را زیر پوستت احساس نمیکنی. دیدی به چه سرعتی گذشت؟ عمر همین است. تعارف ندارد. یک روز میآید که همین بند بند انگشتانت زیر یک تپه خاک است. حالا بگو ببینم! برای این راه طولانی و زمان اندک، چه چیزی در بساطت داری؟!»
#سرِخط
هدایت شده از نُور*
انگار کارد برداشته اند، میکِشند روی استخوانهای شانهام . میسوزد . سوزشش راه گرفته تا گردنم . دخترک آمده لبهی شیشه ماشین نشسته . توی مغزم هزار بار گفتهامش بیا روی صندلی بشین مادر ! اما یک کلمه هم از دهانم بیرون نیامده . از سرشب تا الان که بیرونیم ، فقط نیم ساعت ، حسین گریه نکرده . فقط نیم ساعت توانستم وارد گفتگو بشوم و برایش دلیل بیاورم تا قانع شود . بوی پوشک نورا میزند زیر دماغم . بیقرار است . ماشین میپیچد توی خیابان نزدیک خانه .
تمام دفتر و مدادها میریزند توی بغلم . جمعشان میکنیم . با هم . راستی چشمانم ؛
چشمانم اما هنوز به سوختن نیفتادهاند . هنوز رمق در جانشان هست . دارند میبینند . دارند میبینند من چقدر ظرفیتم بیشتر شده . چقدر توانم زیادتر شده . میبینند چگونه توی این سربالاییهای زندگی از پا نمیافتم . چشمانم دارند میبینند .
#روزنگار
دلــتورا
کم کم داشت مهیای بیرون آمدن میشد. به خود تلنگر میزد و شجاعت میداد تا ترس را کنار بگذارد و دست از غرق شدن در افکار ناتمامِ خود بردارد. بالاخره بیرون آمد.
از خانهاش یا از افکارش؟ فرقی ندارند!
پا به بیرون گذاشت و رهسپار خیابان شد. به این امید که کمی قدم زدن بتواند کنجکاویاش را آرام و آتش دلش را بخواباند. از این امید، نشاط به دلش راه زد و اشتیاق و هوسِ آسودگی، به راهش انداخت.
ابتدای خیابان بود. سر بلند کرد و تابلوی روبهرویش را خواند: « خیابان حیات ».
با شعفی بسیار، پیادههایی که هم قدم او بودند را نظاره میکرد. دلش میخواست قدرت داشت تا بفهمد آنها چطور از خانه خارج شدند؟ آن ها نیز مانند او با خود بسیار کلنجار رفتهاند تا از حصار افکارشان عبور کنند و بیرون بیایند؟
از خانهشان یا از افکارشان؟ فرقی ندارند!
نظاره میکرد و به راه ادامه میداد. پیاده هایی که بر خلاف مسیرش بودند را نیز میدید و گاهی نیز با هم برخورد میکردند. جلوتر رفت و اندک اندک راه شلوغ تر شد. پیادههایی که از جهت مخالف میآمدند هر دم به تعدادشان افزوده میشد. ناگزیر راه پر از برخورد و تلاقی شده بود. چندی که هممسیر او بودند از این همه ناسازگاری به تنگ آمدند و ترجیح دادند راهِ آمده را بازگردند و هم مسیر جمعیت پیاده های روبهرویشان شوند. او اما به مشقّت، ادامه داد. دلش میخواست حالا که به زحمت بسیار خود را راضی کرده و بیرون زده، ادامه دهد و از رفتن بازنَایستَد. تصور یک چیز به ستوهش میآورد و آن بازگشت بود.
بازگشت به خانهاش یا به افکارش؟ فرقی ندارند!
کمی بعد خسته شد. از این همه برخورد، نشاط اولیهاش برای قدم زدن در این راه ته کشیده بود. رفته رفته داشت شوق به مسیر را از دست میداد. ترجیح داد به سمت نیمکتی که کنار معبر بود برود. رو به پیاده ها در حال نشستن بود که باز ایستاد و چرخی زد؛ ترجیح داد رو به دیوار کنار خیابان بنشیند.
خسته به روبهرو خیره شده بود. مغموم از این همه شوقِ از دست رفته. از این همه نشاط ته کشیده. ابتدای راه تصور کرده بود به این زودی ها قرار نیست خسته شود. اما شده بود. این همه برخورد خستهاش کرده بود. رفته رفته بیدار شدن چیزی در درون خود را احساس کرد. آن همه قرار و ثبوت به تدریج داشت جای خودش را به کنجکاوی و وسواس میداد. آتشِ تصورِ بازگشت، دلش را میسوزاند و امانش بریده بود.
بازگشت به خانه یا به افکار؟ فرقی ندارند!
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
به آن پیرمرد صلحطلب بگویید شما و دوستانتان از اول هم در برابر صهیونیسم سلاحی در دست نداشتید که حالا بخواهید زمینش بگذارید؛ و از زبان ما اگر حرف میزنی، پس اگر سلاحهایمان را بگیرید با دستان خالی، با دندان و چنگ و سنگ همچنان مبارزه خواهیم کرد تا قلع غدههای سرطانی جهان. و به آن دیپلمات فرنگرفته و سیاستخوانده که در لباس مسئول جمهوری اسلامی، به دروغ جملات رئیسجمهور را تکذیب کرد و بعد صوت جلسه بیرون آمد و حیثیت نظام رفت، بگویید که چند واحد درس «صداقت» را در تونلها و زیرزمینهای بیآفتاب مقاومت، زیر دست آن سید بزرگواری که گفت «من متعلق به مکتبی هستم که دروغ را حتی در جنگ روانی هم مفید نمیداند» بخواند و بیاموزد و اعتماد ملت به اظهارات نظام را خدشهدارتر نکند.
هدایت شده از شراب و ابریشم...
.
من یک معلمِ دست به قلمم!
سلاح من کلمههایم است.
کلمههایی که در کلاس درس میگویم و کلمههایی که مینویسم...
من این کلمهها را هرگز از روی شقیقهی اسرائیل پایین نخواهم آورد!
آقای پرزیدنت!
شما از قولِ کدام مَردِ جنگی؟ کدام زنِ مبارز حرف از پایین آوردن اسلحه میزنید؟!
ما حتی کلمههایمان در نبرد با اسرائیل کوتاه نخواهند آمد چه رسد به سلاحها و موشکهایمان...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
.
هدایت شده از دلــتورا
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مکن به خاک تیمم که آب دیدهی من
تمام عمر کفایت کند وضوی تورا ! 💔
#دل
هدایت شده از نُور*
_💫🧡_
باب جون حرفِ مریم را برید :
_ حکمتش را ول کن . این جایش به من و تو دخلی ندارد . وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست ، لطفش به این است که بیحکمت و بیپرس و جو بدهی . اگر حکمتش را بدانی که به خاطرِ حکمت دادهای ، نه به خاطرِ لوطیگری . جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی ،
آن وقت چه ؟ انجام نمیدهی ؟
#صفحآت
*ازکتابِ منِاو