eitaa logo
دلــتورا
734 دنبال‌کننده
454 عکس
225 ویدیو
3 فایل
بی همگان به سر شود.
مشاهده در ایتا
دانلود
دلــتورا
‌ کم کم داشت مهیای بیرون آمدن می‌شد. به خود تلنگر می‌زد و شجاعت می‌داد تا ترس را کنار بگذارد و دست از غرق شدن در افکار ناتمامِ خود بردارد. بالاخره بیرون آمد. از خانه‌اش یا از افکارش؟ فرقی ندارند! پا به بیرون گذاشت و رهسپار خیابان شد. به این امید که کمی قدم زدن بتواند کنجکاوی‌اش را آرام و آتش دلش را بخواباند. از این امید، نشاط به دلش راه زد و اشتیاق و هوسِ آسودگی، به راهش انداخت. ابتدای خیابان بود. سر بلند کرد و تابلوی روبه‌رویش را خواند: « خیابان حیات ». با شعفی بسیار، پیاده‌هایی که هم قدم او بودند را نظاره می‌کرد. دلش می‌خواست قدرت داشت تا بفهمد آن‌ها چطور از خانه خارج‌ شدند؟ آن ها نیز مانند او با خود بسیار کلنجار رفته‌اند تا از حصار افکارشان عبور کنند و بیرون بیایند؟ از خانه‌شان یا از افکارشان؟ فرقی ندارند! نظاره می‌کرد و به راه ادامه‌ می‌داد. پیاده هایی که بر خلاف مسیرش بودند را نیز می‌دید و گاهی نیز با هم برخورد می‌کردند. جلوتر رفت و اندک اندک راه شلوغ تر شد. پیاده‌هایی که از جهت مخالف می‌آمدند هر دم به تعدادشان افزوده می‌شد. ناگزیر راه پر از برخورد و تلاقی شده بود. چندی که هم‌مسیر او بودند از این همه ناسازگاری به تنگ آمدند و ترجیح دادند راهِ آمده را بازگردند و هم مسیر جمعیت پیاده های روبه‌رویشان شوند. او اما به مشقّت، ادامه داد. دلش می‌خواست حالا که به زحمت بسیار خود را راضی کرده و بیرون زده، ادامه دهد و از رفتن بازنَایستَد. تصور یک چیز به ستوهش می‌آورد و آن بازگشت بود. بازگشت به خانه‌اش یا به افکارش؟ فرقی ندارند! کمی بعد خسته شد. از این همه برخورد، نشاط اولیه‌اش برای قدم زدن در این راه ته کشیده بود. رفته رفته داشت شوق به مسیر را از دست می‌داد. ترجیح داد به سمت نیمکتی که کنار معبر بود برود. رو به پیاده ها در حال نشستن بود که باز‌ ایستاد و چرخی زد؛ ترجیح داد رو به دیوار کنار خیابان بنشیند. خسته به رو‌به‌رو خیره شده بود. مغموم از این همه شوقِ از دست رفته. از این همه نشاط ته کشیده. ابتدای راه تصور کرده بود به این زودی ها قرار نیست خسته شود. اما شده بود. این همه برخورد خسته‌اش کرده بود. رفته رفته بیدار شدن چیزی در درون خود را احساس کرد. آن همه قرار و ثبوت به تدریج داشت جای خودش را به کنجکاوی و وسواس می‌داد. آتشِ تصورِ بازگشت، دلش را می‌سوزاند و امانش بریده بود. بازگشت به خانه یا به افکار؟ فرقی ندارند!
به آن پیرمرد صلح‌طلب بگویید شما و دوستانتان از اول هم در برابر صهیونیسم سلاحی در دست نداشتید که حالا بخواهید زمینش بگذارید؛ و از زبان ما اگر حرف میزنی، پس اگر سلاح‌هایمان را بگیرید با دستان خالی، با دندان و چنگ و سنگ همچنان مبارزه خواهیم کرد تا قلع غده‌های سرطانی جهان. و به آن دیپلمات فرنگ‌‌رفته و سیاست‌خوانده که در لباس مسئول جمهوری اسلامی، به دروغ جملات رئیس‌جمهور را تکذیب کرد و بعد صوت جلسه بیرون آمد و حیثیت نظام رفت، بگویید که چند واحد درس «صداقت» را در تونل‌ها و زیرزمین‌های بی‌آفتاب مقاومت، زیر دست آن سید بزرگواری که گفت «من متعلق به مکتبی هستم که دروغ را حتی در جنگ روانی هم مفید نمی‌داند» بخواند و بیاموزد و اعتماد ملت به اظهارات نظام را خدشه‌دارتر نکند.
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
. من یک معلمِ دست به قلمم! سلاح من کلمه‌هایم است. کلمه‌هایی که در کلاس درس می‌گویم و کلمه‌هایی که می‌نویسم... من این کلمه‌ها را هرگز از روی شقیقه‌ی اسرائیل پایین نخواهم آورد! آقای پرزیدنت! شما از قولِ کدام مَردِ جنگی؟ کدام زنِ مبارز حرف از پایین آوردن اسلحه می‌زنید؟! ما حتی کلمه‌هایمان در نبرد با اسرائیل کوتاه نخواهند آمد چه رسد به سلاح‌ها و موشک‌هایمان... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham .
هدایت شده از دلــتورا
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مکن به خاک تیمم که آب دیده‌ی من تمام عمر کفایت کند وضوی تورا ! 💔
نمیدانم ز پا افتادگان داری خبر یا نه؟
هدایت شده از نُور*
_💫🧡_ باب جون حرفِ مریم را برید : _ حکمتش را ول کن . این جایش به من و تو دخلی ندارد . وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست ، لطفش به این است که بی‌حکمت و بی‌پرس و جو بدهی . اگر حکمتش را بدانی که به خاطرِ حکمت داده‌ای ، نه به خاطرِ لوطی‌گری . جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی ، آن وقت چه ؟ انجام نمیدهی ؟ *ازکتابِ منِ‌او
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صلی الله علیک یا اباعبدالله
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیعتی.... او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی😭 همراه سید مظلوم مقاومت برای امام حسین علیه السلام گریه کنیم😭😭😭
هدایت شده از مَرقومه
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هنوز صدای تو را گوش می‌کنم و تلاش می‌کنم عربی را مانند تو صحبت کنم. بگذار همین‌جا بمانم و بیش از این با تاریخ پیش نیایم.. إنّا للّٰه و إنّا إليه راجعون
‌ چند ساعت است که زور میزنم تا کلمه‌ای بنویسم. تا چند خطی روی کاغذ بیاورم، بلکه این خشم درونم آرام بگیرد و بتوانم نفسی خنک بیرون دهم. سخت است برادر من. سخت است خواهر من. سخت است که در دلت گرمای افراطی و آتشی سوزان شعله بکشد، و چشمانت با غضب و برافروختگی به همه چیز این دنیا نگاه کند و آن را حقیرانه بپندارد، و گوشَت حریص و با طمع، هوشیار باشد تا امید را با کلامی به جانت هدیه دهد و نوش کند، اما در عین حال توان داشته باشی تا بنویسی. از این داغ و از این حرارت بنویسی. از قداست و لطف این داغ بنویسی. بنویسی که در هیاهوی پوچ اغیار و حقیران، و در میان زوزه‌ی گرگ های نزدیک به مرگ، این داغ و حرارت است، که آتش سوزان قلبت را خاموش، و برافروختگی چشمت را آرام و حقارت دنیا را بیش از پیش، و امید و آرامش را به گوشَت هدیه داده و نوشِ جانَت می‌کند. همان داغ و حرارتی که در روحت ریشه ‌می‌دواند و قداست دارد. ولله که زلزله‌ی این داغ و حرارتِ در وجودمان، آنقدر لرزاننده باشد که هیاهوی پوچ شان را به قعر زمین بکشاند و اثری از آن گرگ های تشنه به خون روی زمین نگذارد. گرگ هایی که به امید رهایی از نابودی و زوال، خون اطفال و مادرانِ بی‌گناه را سر می‌کشند و برای سرپا نگه‌داشتن خانه‌ی محقّرشان، خوابِ نابودیِ بنایی را دیده‌اند که شالوده‌اش با هر خونی که از صاحبان آن ریخته می‌شود، راسخ‌تر و رزین تر می‌گردد. - https://t.me/btsaligha