سکوت و تاریکی دلچسبی داشت . کتابخانه متروکه را می گویم . بوی کاغذهای کهنه در هوا پیچیده بود . دستش را روی قفسه های خاک گرفته قدیمی می کشید و کتاب هارا نوازش می کرد . صدای ارام قدم زدن هایش در سکوت منعکس می شد . از لابلای کتاب های پوسیده ، کتابی با جلد سیاه و رگه های بنفش توجهش
را به خود جلب کرد . کتابی که میان کتاب های رنگارنگ دیگر ، به طرز عجیبی اورا به سمت خود می کشاند .
دستش را روی جلد سنگین کتاب کشید و ان را برداشت . با نگاهش روی جلد دنبال نام نویسنده می گشت ، اما هیچ نبود غیر از اسمان تاریک با پروانه های کوچک بنفشی که ردی همرنگ خود را برجای می گذاشتند . روی مبل خاک گرفته کتابخانه نشست و تصادفی صفحه ای از ابتدای ان باز کرد ...
« سیاهی و تاریکی ؛ این تمام توصیفی ست که می توانم از این روزهای غمگین نقل کنم . نمیدانم ، شاید از ابتدا مانند غباری افریده شده بودم که با اتش ، زاده و بر شیشه نازک دل های عزیزانش می نشیند و انها را ازرده خاطر می کند ؛ امابیشتر از همه خود از سیاهی اش خجالت می کشد .. غباری که حتی اضافی هم نبود ، بلکه مزاحم و دردسری بود برای کسانی که روشنی و زیبایی را دوست داشتند .. »
شانه ای بالا انداخت و چهره اش را درهم کرد . این ، آن چیزی نبود که به دنبالش به این کتابخانه آمده بود . اما شاید ... چیزی درون قلبش اورا به ادامه وادار می کرد .. و امان از شایدها.
جلد کتاب در دستانش تاریک تر شد ، گویا تلخی نگاه خواننده به خود را حس می کرد و می خواست کمی واضح تر سیاهی خود را به او نشان دهد ..
نفس عمیقی کشید .. و صفحات جلوتر را باز کرد.
« امروز دهمین روزی ست که تصمیم گرفتم بشکنم .
دقیقا ! تصمیم گرفتم بشکنم ، و هیولای درونم را ازاد کنم . هیولایی که می تواند از قلب شکسته ای که از ترس ، زیر خاکستر غم پنهان شده محافظت کند . هیولایی که از هرکسی که مانند او باشد انتقام می گیرد تا کمی ، قلب کوچکم به زندگی بازگردد . ده روز از جلاد شدنم می گذرد . ده روز از تنهایی بی سابقه ام می گذرد . می خواهم این گونه باشم . می کشم ، می کشم ، می کشم ، می کشم ، می کشم ، می کشم ..... »
دود سیاهی از میان صفحات کتاب به صورتش سیلی زد . دودی که مانند سیگار سنگین و پر درد بود . دود با نفس هایش همراه شد ، به درون بدنش سفر کرد و رفت و رفت ، تا جایی که گوشه ای ، درون قلبش نشست و نظاره گر صفحات کتاب شد .
درد حاصل از صفحات قبل ، جایش را به ترس و نفرت داده بود و عجیب درونش را به غوغا کشانده بود.
می خواند و می خواند .. با قلبی پر از غم برای شخصیت اصلی و مغزی پر از فریاد برای کارهای جنون امیزش .
کمی که جلوتر رفت ، متوجه شد کتاب به دو قسمت تقسیم شده است . میان دو قسمت ، گلی نازک و کوچک اما نورانی به رنگ بنفش گذاشته شده بود ، به نحوی که در نگاه اول گمان می کردی شاید شخصی گل را گذاشته تا صفحه کتاب را فراموش نکند ، اما گل کوچک قابل لمس نبود ، مانند روح .. اما روحِ چون گلِ چه کسی می تواند میان این کتاب سیاه جا خوش کرده باشد ..؟
- nafas
لحظهای میرسد كه آدم از همهچيز دست میكشد چون عاقلانهترين كار همين است.
به اندازه ی کل عمرم خسته شده ام از حرف ها و رفتار های تکراری از خسته بودن از همه چیز از اینکه هر چه جلو تر میروم و پشتم هم خالی تر میشود از بی حوصلگی از تغییر مود های ناگهانی از بی انگیزه بودن از اینکه روز ها را پشت سر میگذارم و به زور سعی میکنم حالم خوب باشد و اخر روز که میشود میشوم همان جسم بی جانی که سعی داشته بار دیگر از جایش بلند شود...