در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
/من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
شبی که رفتی بارون میومد:)
از اون به بعد هربار که بارون امد
منم باریدم:)
چه رفتن ها که میارزد به بودن های پوشالی
چه آغوشی، چه امیدی به این احساس تو خالی؟
کبوتر با کبوتر مانده اما از سر اجبار
در این دنیای تودرتو، تو دیگر از چه مینالی ؟
یکی را دوستش داری که او دنبال غیر از توست
کجا دیدی جهانی را به این شوریده احوالی ؟
کلاغِ آخرِ قصه هنوزم مانده در راهست
برای آخری زیبا، دگر پیدا چه تِمثالی؟
بمان تنها که تنهایی به این " تن " ها شرف دارد
چه رفتن ها که میارزد به بودن های پوشالی
_محمد لالوی