اون هیچوقت گریه نکرد؛
به جاش صدای موسیقی رو بیشتر کرد، تو خودش جمع شد و به یه نقطه خیره شد .
خورشید به ماه گفت:
جایمان را عوض کنیم؟
ماه گفت:
آیا میتوانی طاقت بیاری برای کسایی که شب ها گریه میکنند؟
خورشید گفت:
آیا تو میتوانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب میمانند؟
نمیدونم خاطرات خوبن یا بد
چون با به یاد اورد شون لبخند میزنم و اشک تو چشام جمع میشه..