نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم ،
نه توانایی حرف زدن دربارشون رو ،
فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم ،
انگار فکر کردن و گوشه گیری و ساکت بودن و تنهایی تنها کاریه که میتونم انجام بدم .
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدونی
که همین خواب سبک
چه بلایی به سرم آورده..
من با این جمله زندگی میکنم:
"زور خدا از همه بیشتره"
همه برات نخوان خدا برات بخواد کافیه!
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
تقدیر ما دوتا جدایی بود از اولش یا دل تو خواست؟
از خودم بنویسم ،
دختری که لابلای مربع هایی که تیک زدنشان پله ایست برای رسیدن به هدفش دارد خودش را گم میکند .
از او بنویسم ،
اویی که بسیار به او بد کرده ام و با این حال ، هنوز مدعیست دلش را کنار روزهایی که باهم داشتیم جاگذاشته .
اویی که بسیار دوستش دارم اما ؛
نشد. نمیشود. نباید بشود.
از تو بنویسم ،
تویی که روزهای بسیاریست در تلخی ها و شیرینی ها کنارم ایستاده ای
و بی منت ، هرگاه که به آغوشی برای آرام گرفتن نیازداشتم دستانت را به سویم گشودی.
تویی که نمیدانم وجودت را چه بنامم ؛
تصادف ، تقدیر ، نعمت ، یا لبخند خدا ..
تویی که برایم مصداق عینی این شعربودی؛
« گاهی گمان نمیکنی ولی میشود..»