هدایت شده از براۍِهَمیشہ|𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒉𝒂𝒎𝒊𝒔𝒉𝒆
این روزها نیاز داشتم یکی بهجای خودم حواسش بهم بود.
من از خود، نیمهای را دیده بودم عاقل اما
تو مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی.
"من نمیخوام از خودگذشتگی کنی اما آدم گاهی واقعا احتیاج داره به یه حرف محبتآمیز''
او نگفت دوستم دارد،
اما وقتی سرتاپا از من خون میچکید در آغوشم گرفت و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود
تاب نفرینت ندارم ، روزگارت خوش ولی؛
بشکند دستی که مویت را نوازش میکند...!
اونجایی که آقای قربانی عزیز میگه؛
"چه حسرتی است بر دلم که از تمام بودنت، نبودنت به من رسیده..."
میشه ساعت ها نشست و برای این حجم از غربت گریه کرد...!
نهبیمارمنهخوشحالمنهازحالمخبردارم؛ گهیباجان،گهیبادل،گهیازهردوبیزارم