"من نمیخوام از خودگذشتگی کنی اما آدم گاهی واقعا احتیاج داره به یه حرف محبتآمیز''
او نگفت دوستم دارد،
اما وقتی سرتاپا از من خون میچکید در آغوشم گرفت و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود
تاب نفرینت ندارم ، روزگارت خوش ولی؛
بشکند دستی که مویت را نوازش میکند...!
اونجایی که آقای قربانی عزیز میگه؛
"چه حسرتی است بر دلم که از تمام بودنت، نبودنت به من رسیده..."
میشه ساعت ها نشست و برای این حجم از غربت گریه کرد...!
نهبیمارمنهخوشحالمنهازحالمخبردارم؛ گهیباجان،گهیبادل،گهیازهردوبیزارم
از دردهایش چیزی نمیگفت
و من میدانستم کارد وقتی به استخوان میرسد ، آدم را لال میکند
و ناگهان گفت میخواهم بمیرم
این عجیب بود چون او روزی بیشتر از همه زندگی کردن رو دوست داشت .