آمد به مزار من و خوشنودترین بود
پس وعدۀ دیدار که میگفت ، همین بود .
گر بیایی دَهمت جان ، و نیایی کُشدم غم
من که بایست بمیرم ، چه بیایی چه نیایی..
پدرم میگفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!
مادرم، هرگز موى بلند نداشت
و چشمانش دلخواه پدرم نبود..!
مادرم میگفت: زیبایى براى مرد نیست..!!
مرد باید ،دستهایش زمخت،
و گونه هایش آفتاب سوخته باشد..!
پدرم ،زیبا و جذاب بود، نه دستان زمختى داشت
و نه گونه هاى آفتاب خورده..!
ولى هرگز نگفتند، که زن باید عاشق باشد، و مرد لایق..!
عشق را سانسور کردند..!
من سالها جنگیدم تا فهمیدم که بى عشق،
نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم..!
و نه مردى با دستان زمخت و گونه هاى آفتاب سوخته،
خوشبختی ام را تضمین میکند..!
-فروغ فرخزاد
اما عزیز ِ من . .
عشق وجود دارد؛
فقط بعضی مثل آيدا میمانند و شاملو میسازند.
بعضی هم مثل ثريا میروند و شهريار را میكُشند.
با نوایِغمیشیریندر سکوت تومیرقصم ،نوایِمن بودیو کنون چنگبهدیگریزنی.