با نوایِغمیشیریندر سکوت تومیرقصم ،نوایِمن بودیو کنون چنگبهدیگریزنی.
رنجیده ام ؛
از غریب و آشنا ترسیده ام
بی خیال سردی آغوش ها ، من ب آغوش خودم چسبیده ام...
گاهی اوقات بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم
احساس میکنم که هیچکس منو دوست نداره
و بعد ب خودم میگم که چقدر بچه ام و هیچ وقت بزرگ نمیشم چون دیگ باید یاد گرفته باشم قانون زندگیمو
و بعد بخودم میگم
چه توقعی داری!!!
تو حتی خانواده ات هم علاقه ای بهت ندارن و حتی دلشون نمیخواد باهات هم نشین باشن و صحبت کنن:)
فقط برای رفع تکلیفی و ترحم...
و اونجا میفهمم چقدر تنهام؛)
نمیدونم ب کجا باید فرار کنم
به کی بگم قلبم شکسته از هرچیزی که هست و هرکسی که هست:)