پدرم میگفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!
مادرم، هرگز موى بلند نداشت
و چشمانش دلخواه پدرم نبود..!
مادرم میگفت: زیبایى براى مرد نیست..!!
مرد باید ،دستهایش زمخت،
و گونه هایش آفتاب سوخته باشد..!
پدرم ،زیبا و جذاب بود، نه دستان زمختى داشت
و نه گونه هاى آفتاب خورده..!
ولى هرگز نگفتند، که زن باید عاشق باشد، و مرد لایق..!
عشق را سانسور کردند..!
من سالها جنگیدم تا فهمیدم که بى عشق،
نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم..!
و نه مردى با دستان زمخت و گونه هاى آفتاب سوخته،
خوشبختی ام را تضمین میکند..!
-فروغ فرخزاد
اما عزیز ِ من . .
عشق وجود دارد؛
فقط بعضی مثل آيدا میمانند و شاملو میسازند.
بعضی هم مثل ثريا میروند و شهريار را میكُشند.
با نوایِغمیشیریندر سکوت تومیرقصم ،نوایِمن بودیو کنون چنگبهدیگریزنی.
رنجیده ام ؛
از غریب و آشنا ترسیده ام
بی خیال سردی آغوش ها ، من ب آغوش خودم چسبیده ام...
گاهی اوقات بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم
احساس میکنم که هیچکس منو دوست نداره
و بعد ب خودم میگم که چقدر بچه ام و هیچ وقت بزرگ نمیشم چون دیگ باید یاد گرفته باشم قانون زندگیمو
و بعد بخودم میگم
چه توقعی داری!!!
تو حتی خانواده ات هم علاقه ای بهت ندارن و حتی دلشون نمیخواد باهات هم نشین باشن و صحبت کنن:)
فقط برای رفع تکلیفی و ترحم...
و اونجا میفهمم چقدر تنهام؛)
نمیدونم ب کجا باید فرار کنم
به کی بگم قلبم شکسته از هرچیزی که هست و هرکسی که هست:)