آمدی آمدنت حال مرا ریخت بهم
یک نگاهت همه فلسفه را ریخت بهم
آمدی و دل من سخت در این اندیشهست
آن همه منطق و قانون چرا ریخت بهم
قاضی عادل قصه به نگاهت دل باخت
یک نگاه کردی و یک دادسرا ریخت بهم.
من میروم و قطعاً دیگر برنخواهم گشت؛
ولیکن بدان که در راهِ رفتن،
بارها و بارها و بارها به پشتِ سر نگاه خواهم کرد .
دیگه کمکی نکردم، دعوتی نکردم، زنگی نزدم، فهمیدم رفیق واقعی من بودم، نه اونها.