دیدم که دیگر از تو عصبانی نیستم
دلشکسته نیستم
قهر نیستم
من دیگر با تو هیچ چیز نیستم….!
میدونی چه حالی دارم؟
انگار یه بچه کوچیکم ، وسطای مرداد ماهه و وسط پخش کارتون موردعلاقم برق رفته کولر هم کار نمیکنه..
ناهارمون آبگوشته و سیب زمینیهاش خوب نپختن..
نوشابه مشکی که قرار بود همراه ناهار بخورم گازش رفته و الان یه مایع شیرین بدمزه مونده برام..
مامان بزرگ رفته مسافرت و بهم گفته برام سوغاتی میاره ولی هنوز ده روز مونده تا برگرده..
مامانم دستش رو سوزونده و بابام وقتی میخواسته بطری دوغ رو باز کنه پاشیده بیرون و همه جا بوی دوغ گندیده میده..
انگار دقیقه ۹۰ گل به خودی زدم تو بازی که ۳-۲ جلو بودیم بعدم یه پنالتی دادم و الان ۴-۳ بازنده ایم..
دکتر من یه عمره بازندهام، من حتی بازی هایی که بردم رو هم باختم!
میگی چطوری؟ بازی رو بردم بعد گفتن چه میدونم به فلان دلیل و فلان قانون و فلان مرض تو بازنده ای! خودشم ۳-۰ نه ها! یه ۷،۸،۹ بر صفری چیزی..!
تو الان به من میگی نیمه پر لیوان رو ببینم؟
لیوان من کناره هاش سوراخه دکتر
تا میخواد پر شه زرتی خالی میشه..
#اتاق_۶۱۷ 📘
من بودم و بخت تاریکم؛شب هایمان صبح نمیشدند..
به رسمکودکی شروع کردم به شمردن غصه ها..
داغ جوان را اول شمردم
دومی عشق از دست رفته بود
و سومی مرگ رویاها
چهارمین غصه را -که هنوز هم همراهم بود-نشمرده بودم که خوابش برد..
حالا من ماندم و شبهایی که صبح نمیشوند با بختی که سالهاست به خواب رفته است…
من میدونم نباید خسته شد؛
میدونم نباید برید؛
میدونم زندگی ادامه داره؛
فقط دلم میخواست یه وقتایی؛
یه جایی، یه گوشه ای وایسم
بگم خستم
و یکی بفهمه چی میگم
نه اینکه فقط بشنوهها، بفهمه.
میدونی،بعضی وقتا سکوتت از حرف نداشتن نیست. بعضی وقتا خیلی حرف داری ولی پیش خودت میگی مگه اونقدر گفتم چیشد؟
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
یکی از قشنگترین دیالوگهای شهرزاد اونجا بود که گفت:
شما یه اِستکانم سرد و گرم کنی تَرَک برمیداره،
حالا دل آدمیزاد که جایِ خود داره!:)