من بودم و بخت تاریکم؛شب هایمان صبح نمیشدند..
به رسمکودکی شروع کردم به شمردن غصه ها..
داغ جوان را اول شمردم
دومی عشق از دست رفته بود
و سومی مرگ رویاها
چهارمین غصه را -که هنوز هم همراهم بود-نشمرده بودم که خوابش برد..
حالا من ماندم و شبهایی که صبح نمیشوند با بختی که سالهاست به خواب رفته است…
من میدونم نباید خسته شد؛
میدونم نباید برید؛
میدونم زندگی ادامه داره؛
فقط دلم میخواست یه وقتایی؛
یه جایی، یه گوشه ای وایسم
بگم خستم
و یکی بفهمه چی میگم
نه اینکه فقط بشنوهها، بفهمه.
میدونی،بعضی وقتا سکوتت از حرف نداشتن نیست. بعضی وقتا خیلی حرف داری ولی پیش خودت میگی مگه اونقدر گفتم چیشد؟
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
یکی از قشنگترین دیالوگهای شهرزاد اونجا بود که گفت:
شما یه اِستکانم سرد و گرم کنی تَرَک برمیداره،
حالا دل آدمیزاد که جایِ خود داره!:)
خسته تر از اون رودی که دیگه خسته شده از بخشیدن و گذشتن؛
خسته تر از اون کوهی که دیگه خسته شده از قوی بودن و محکم بودن؛
خسته تر از خورشید که دیگه خسته شده از امیدوار بودن و امید دادن؛
من خیلی خستم دوست من..
هنوز وارد بازی زندگی نشده و ندوییده، خستم...من هنوز با آدمای زیادی آشنا نشدم خستم ازشون...چی به سر من اومده؟!