داستان زندگی منو همين يه جمله توصيف ميكنه:
هميشه از بيرون آرامش داشت و خوشحال بود ولی از درون در حال فكر كردن به همه چيز بود.
دوس دارم سرش داد بزنم ...
بهش بگم برو...
از من دور بشو...
اینقدر با من مهربون نباش...
ولی نمیتونم:)
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
دوس دارم سرش داد بزنم ... بهش بگم برو... از من دور بشو... اینقدر با من مهربون نباش... ولی نمیتونم:
خودم میدونم کارم اشتباه هست ولی نمیتونم...
از زمانی که تو را بین خلایق دیدم
مثل یک فاتحه مغرور به خودم بالیدم
عشق یکبار به من گفت برو گفتم چشم
عقل صد بار به من گفت نرو نشنیدم
پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم
تو چه کردی که به گور پدرم خندیدم
راست بگو و ناراحتم کن؛ ولی دروغ نگو که تو ذهنم هزار جور سناریوی تخیلی بسازم و ناراحت تر بشم