eitaa logo
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
586 دنبال‌کننده
483 عکس
401 ویدیو
2 فایل
ارتباط: @sajedeh135 تاسیس: 1402/4/24 به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد، که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد، با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر، هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد، هر کسی در دل من جای خودش را دارد، جانشین تو در این سینه خداوند نشد؛🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه هیچی برام مهم نیست🤌
دیشب رخ ِقشنگت تشبیه ماه کردم ؛ تو لامپ هم نبودی من اشتباه کردم ‌.
‏من قاصدک فوت کردم، شمع کیک تولدم رو فوت کردم، من وقتی ستاره‌ی دنباله‌دار دیدم دستامو به هم چسبوندم. من آرزو کردم، چرا نشد؟
ErshadAvvalash Ft MohammadMehr.mp3
زمان: حجم: 16.2M
اولاش خودشو میداد خوب نشون به مرور منو به جنون کشوند..! همه آدما همینن ؛ تا جایی میان بات که برسه سود بشون:)
چه گناهی کردم که در خوابم هستی ، دربیداری نه در قلبم هستی ، در چشمم نه در سرم هستی ، در آغوشم نه ..:)
یکی از قانون های محمود درويش که خیلی دوسش دارم اینه که میگه: "اگر در انتخاب من یا شخص دیگری سردرگم شدی، من را انتخاب نکن"
تنهایی... تلخه:) مثلا داری نابود میشی از درد ولی کسی نیست بت گوش بده.
امیدوار...
درمسجدعشق‌رفته‌بودم‌به‌نماز گفتنداذان‌بگومن‌ازآن‌گفتم ؛
بغلتو نمیدم به هیچی ترجیح:)
با تمام تلاشم برای کنترل کردن ، بالاخره قطره ای از میان اشک های سمجم سبقت گرفت و روی صورتش چکید ؛ چشمانش را باز کرد و به من خیره شد . با صورت خیسم لبخندی اجباری و پرغم زدم تا دل کوچکش نلرزد . سرش را از روی پاهایم برداشت . روبرویم نشست ، زانوهایش را همچو کودکی در آغوش گرفت ، سرش را کج کرد و نگاهش را مانند طناب محکمی به چشمانم گره زد . او مرا می نگریست و من آشفته از جنگ درونم میان آرامش نشأت گرفته از حضورش و اضطراب حاصل از دائمی نبودنش ، به چشمان همچون شیشه اش نگاه می کردم .. می دانستم درون قلب خودش طوفانی بزرگ و تاریک حکمرانی می کند ، اما دوست داشت لحظات آخر به زیبایی بگذرد .. و امان از دلبستگی ؛ دلبستگی ای که مانع خشک شدن چشمه اشک هایم می شد . بغضی که چنان چنگ در گلویم انداخته بود که گویی قرار نبود هیچ گاه اجازه نفس کشیدن را به من دهد . دستانش را جلو اورد و زیر چشمانم کشید ، گمان می کرد این گونه شاید کمی ، فقط کمی بتواند جلوی این باران را بگیرد ، اما نمی دانست که با هر حرکت مرا بیشتر بی تاب و آشفته می کند و می تواند باران چشمانم را به سیل کوچکی بر روی صورتم تبدیل کند.. و امان از اجبار . اجباری که اگر نبود هیچ گاه اتش دل هایمان را ، و باران چشم هایمان را تصاحب نمی کردند . و چه تلخ بود نشستن به تماشای راهی ، که لحظاتی قبل نیمه روحت از انجا گذشته و در حالی که خود اختیاری نداشت ، تو را مثل همیشه تنها کرده بود .. _دلی
ولی غم اون شب به حدی سنگین بود ، که هنوز که هنوزه یادم میاد بغض گلوم به راحتی دست از سرم برنمیداره :)