من همیشه از کلمههایی که مینوشتم، نابود تر بودم از چیزی که میگفتم ، غمگینتر بودم. از اون چیزی که نشون میدادم، خستهتر بودم و حتی نسبت به غوغای درونم، آرومتر به نظر میرسیدم. همین.
راه زیاد است اما..
تا اینجایش فـهمیدیم نه دوستی مانده و نه هـمپایی...!
تهش اینه یه خاطرهی فراموش شده میشیم دیگه.. اشکال نداره
خالی از لطف
گمنام
ناشناس
خلوت
سکوت
کسی مارو یادش نمیمونه حاجی
وقتی پیش منی نقابتو بردار،اونقدر میشناسمت که فرق خنده های الکیتو بفهمم،اگه میخوای گریه کنی،بغلم برات بازه،اگه میخوای بخندی بیا باهم بخندیم اونقدر بلند که همه نگامون کنن،اگه از آدما خسته شدی بیا بهشون فش بدیم اصلا به زمین و زمان فوش بدیم اگه تو دلت خنک میشه،اگه دلت نمیخواد حرف بزنی،باهم سکوت میکنیم،فقط ی چیزی میخوام بهت بگم،کنار من خودت باش همین.
من :"رنج و ناراحتی نباید مانع انجام دادن کارهات بشه، و بعضی روزها با وجود خنجری که در قلبت فرورفته و بار سنگینی که روی شونههات حمل میکنی، باید کارهات رو با دقت و جدیت انجام بدی، چون سرعت زندگی از سرعت ترمیم شدن رنجهای تو بیشتره."
دلش نمیخواد . نمیشه که التماسش کنم برام ارزش قائل باشه . نمیشه التماس کنم براش مهم باشم . نیستم خب؛
"یه بخشی از وجودم می خواد زندگی کنه، می خواد تلاش کنه، می خواد کم نیاره، می خواد خوش بین باشه، انرژی مثبت بده، قشنگیارو ببینه. ولی یه بخشی از وجودمم می خواد نباشه، می خواد بهم ثابت کنه همه تلاشام بیهودست، تهش هیچی نیست، تهش پوچه، تهش خالیه، همه چی تاریکه. تهش مرگه. بعضی وقتا زور یکی به اون یکی می رسه بعضی وقتام زور اون یکی، منم گیر کردم این وسط، نمی دونم واقعا حالم خوبه یا تو افسرده ترین حالت ممکنمم"