ی جمله ای هست که من خیلی دوسش دارم ، میگه که :
خدا سخترین جنگا رو به قوی ترین سربازاش میده .
پس وقتی خدا ی رنجی رو بهت میده مطمئنِ که تو از پس اون برمیای ، تو قوی هستی ؛ اگر قوی نبودی که بهت نمیداد چون خدا هیچ وقت رنج بنده اش رو نمیخواد :)
پس وقتی ی رنجی دامنت رو میگیره ، سرتو بگیر بالا و بگو من از پسش برمیام
به قول معروف «تو مرد روزای سختی»
شب آرزوهاست✨...
وقتشه از ته دل آرزو کنیم،
بی هیچ ترسی،بی هیچ تردیدی،
فکر کن به روزای روشنی که میخوای،
به آرزوهایی که قلبت برای رسیدنشون میتپه!
یادت باشه،خدا همیشه میشنوه،
همیشه حواسش بهته...
امشب،همون شبیه که باید از ته دل دعا کنیم...
برای خودمون،برای عزیزامون،
و برای همه دل هایی که تو تاریکی به نور نیاز دارن...
و شاید همین امشب معجزه ای تو زندگیمون اتفاق بیفته،
معجزه ای که مدت هاست منتظرشیم...
خدایا...
برای ما و همهی بنده هات یه دل خوش بخواه،
یه راه روشن،یه لبخند از ته دل...
و برای قلبی که خستهست،امید بفرست!
خدا همین نزدیکی هاست،
گوش میده،میبینه،و میدونه...
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
شب آرزوهاست✨... وقتشه از ته دل آرزو کنیم، بی هیچ ترسی،بی هیچ تردیدی، فکر کن به روزای روشنی که میخوا
ارزو کنید:)
شاید سال دیگه بهش رسیده باشید...
حافظ کجای کاری؟ فالَت غلط در آمد
گفتی غمت سر آید، این عمر بود سر آمد↺
بعد از سالها هنوزم بهترین متنی که خوندم....
به شانه ام می زنی که تنهاييم را تکانده باشی؟
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟!
اگه بخوام یه توضیح کلی راجع به مودم بدم اینجوری ام که وقتی دراز میکشم کلافه میشم، وقتی راه میرم خسته میشم، حرف میزنم عصبی میشم، حرف نمیزنم حوصلم سر میره، حوصله ی بیرونو ندارم، از خونه موندنم خوشم نمیاد، درواقع توی کلافه ترین حالت ممکنم.
صدا کن مرا!
صدای تو خوب است!
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید..
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم،
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است!
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد..
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
سهراب سپهری