از فراموش کردن کسی میترسی
که اگر میخواست میتونست پیشت باشه ولی نخواست ؟!
همیشه وقتایی که خودم زخمی ترین
و نابود ترین بودم
سعی کردم حال اطرافیانم رو خوب کنم هر طوری شده...
ولی هرچی بزرگ تر شدیم
ناتوان تر شدیم..
انگار مشکلات بزرگ میشدن و ما کوچیک میموندیم.
دست و پا میزدیم تا یک مشکل حل بشه اما
راه حلی به ذهنمون نمیومد:)
و اونجا خیلی احساس ناتوانی میکردم...
احساس ضعف.
کلی احساس هست که هنوز تجربه نکردیم یا داریم میکنیم
و اونا باعث رشد ما میشن
و زخم هاشون باعثِ...
باعثِ تجربه
تا بهش نگاه کردی
یاد اون تجربه تلخ بیفتی
و گام هاتو با احتیاط برداری..
انگار قانون دنیا همینه.
و ما سعی میکردیم مخالف قوانین دنیا باشیم:)
ولی بازم هرچی باشه
نمیتونم نسبت به حال بقیه بی تفاوت باشم..
حداقل افراد نزدیک بهم رو دیگه نه.
کاش توانا باشم..
کاش بتونم...
کاش ذهنم درست کار کنه..
کاش کاری ازم بر بیاد..
کاش حداقل ادم امنی باشم براتون(:
نوشته بود:
باور کن آنکه سکوت کرده، غمگینتر از
کسی است که گریه میکند.