همیشه از بیرون آرامش داشتم ولی از درون در حال فکر کردن به همه چی بودم.
بخاطر کسی از خوابت نزن
بخاطر کسی از ورزشت نزن
بخاطر کسی از تفریحت نزن
بخاطر کسی از خانوادت نزن
بخاطر هیچکس از زندگیت نزن.
خیلی تلخه که ما بدترین ضربهها و آسیبهارو از آدمای آشنای زندگیمون میخوریم.
لبخند معصومانهای زد و گفت: غمگینی. کمی وحشت کردم، چگونه ممکن است غمگین بهنظر برسم وقتی مدتی است غمگین نشدهام؟ پلکهایم را اندکی روی هم گذاشتم و به یاد آوردم. انگشتهایش را گوشهی چشمم احساس کردم. چشمهایم که باز شد، گفتم: غمگین نشدهام، فقط غمگین ماندهام عزیزم. گریهام گرفت. گفتم: حالا از تصور اینکه از آن غمها رهایی ندارم و تا مردمک چشمهایم ریشه دوانده است، غمگینم.
بدون دیگه واسه من مرده کسی ک یه روزی با دنیا عوض نمیکردم یه تار موشو…
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم،
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم.
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا،
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم.
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم،
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی است؟
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم.
خاموش مکن آتش افروخته ام را،
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم.
-فاضل نظری.