اونا فکر میکنن من رفتن رو بلد نیستم ولی من خیلی خوب این کار رو یاد گرفتم، ترک کردن و بلدم، ولی قبلش میخوام اینقدر ناامیدم کنی که بدون هیچ پشیمونی و جای جبرانی ترکت کنم، منم ترک کردن رو بلدم ولی فقط برای یه آدمایی از قلبم فرصت بیشتری خواستم، منم رفتن و بلدم، ولی یه سری آدمهارو حتی خودمم نمیخواستم ترک کنم، خودشون مجبورم کردن که برم، چون کنارشون بودن جای من نبود:)
یه چیزایی هست؛
نه میشه نوشت نه میشه به زبون آورد،
و نه میشه فراموش کرد،
همونا میشن چروک های صورت، موهای سفید، سردرد، معده درد،
بداخلاقی های گاه و بیگاه....!
نوشته بود :
تو شبیه رد اون زخمی هستی که روی
دستمه، دیگه درد نمیکنه دیگه
نمیسوزه ولی نگاه کردن بهش منو
ناراحت میکنه.
شب دوباره همانیم؛ آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا! حتی اگر تمام روز، در قویترین حالات ممکن یک انسان زیسته باشیم..