یه چیزایی هست؛
نه میشه نوشت نه میشه به زبون آورد،
و نه میشه فراموش کرد،
همونا میشن چروک های صورت، موهای سفید، سردرد، معده درد،
بداخلاقی های گاه و بیگاه....!
نوشته بود :
تو شبیه رد اون زخمی هستی که روی
دستمه، دیگه درد نمیکنه دیگه
نمیسوزه ولی نگاه کردن بهش منو
ناراحت میکنه.
شب دوباره همانیم؛ آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا! حتی اگر تمام روز، در قویترین حالات ممکن یک انسان زیسته باشیم..
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
خیال میکردم پیشم میمونه:)
نمیدونستم نا مهربونه...