eitaa logo
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
244 دنبال‌کننده
134 عکس
34 ویدیو
0 فایل
« تراوشات ذهنیِ یک ارزشیِ علاقه‌مند به سینما و عکاسی » https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1wg907f&btn=دکوپاژ
مشاهده در ایتا
دانلود
مقاومتی که در برابر خوابیدن دارم خیلی جالبه، تازه هربارم صبح بیدارم میکنن، بلند میشم اشکامو پاک میکنم و به دیر خوابیدن لعنت میفرستم
امشب تو خونه موندن برا ماهایی که این‌همه سال که ادعامون میشده اگه زمان امام حسین یا امام علی بودیم تنهاشون نمی‌ذاشتیم، حرامه. الان وقت تو خونه موندن و چه بدونم ترسیدن از اینکه نکنه اتفاقی بیفته نیست، یا مرگ یا خامنه‌ای
اومد اینارو ریخت جلوم و گفت تولدت مبارک🥲🥲 همیشه تولدم تو شلوغ‌ترین روزا بوده و معمولاً کسی یادش نمی‌مونه ولی همین تبریک وسط این‌همه خستگی و بدو بدو حالمو خوب کرد و قلبمو گیدی گیدی کرد بعضی آدمارو خودِ خدا سر راه آدم می‌زاره🥹🫶🏻
سر پخش کردن جورابا داریم از زنجان خارج میشیم تازه دور برگردونم نیست برگردیم😂😂 یچیزایی تجربه کردیم این‌ چند روز که فقط خدا می‌دونه😂😭
چه دسته گل‌هایی مراقبمونن واقعا، چه دسته گل‌هایی دارن فدامون میشن..
عاقبت بخیر شدی مَرد، سلام مارم به امام شهیدمون برسون
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
اومد اینارو ریخت جلوم و گفت تولدت مبارک🥲🥲 همیشه تولدم تو شلوغ‌ترین روزا بوده و معمولاً کسی یادش نمی‌
تولدِ جهادی🥲😂 خداروشکر که این روزا انقدر مشغولیم و خداروشکرتر هم برای این‌که لا به‌ لای این شلوغیا آدمای ارزشمندی رو کنارمون داریم که حواسشون بهمون هست🩵
هدایت شده از مُـؤَثِـر
‌‌ رسیدیم به آخرین ایست بازرسی برای پخش باقیِ جورابایی که مونده بود... تقریبا فکر کنم یه ده نفری بودن که وایساده بودن و مواظبِ شهر بودن:) دونه دونه جوراب و شکلات دادیم بهشون، می‌خواستیم سوار ماشین شیم و بریم یهو به دلم افتاد افطار که آماده میکنیم یه چند تایی‌ام خب میتونیم برای این عزیزان لقمه بیاریم... با ایشون باهم دوباره همون راه و برگشتم سمتشون که ازشون بپرسم اجازه دارم لقمه بیارم! تا رفتم هم‌صحبت بشم باهاشون، اصلا اون متانت، اون آرامش، اون ... همونجا گرفتتم:) آنقدر که موقع حرف زدن آروم بودیم و اون حس خوبه القا شد برام... آنقدری خوب بود که حتی قابل توصیف نیست، نمیدونم چطور باید حتی وصف کنم براتون🫠 حالا من خواستم که اجازه‌ی لقمه‌هارو بگیرم ازشون، گفتن ببرین به جاهایی بدین که لازمه اینجا نیارید، اینجا لقمه هست. آنقدری آروم و با حوصله صحبت میکردن که اصلا وای... بعد که داشتیم میومدیم سمت ماشین یهو تو ذهنم گذشت بابا چقدر این آقا شهید زنده بود:)) دقیقا همون لحظه گفت این آقا انگار شهید زنده بود .. جفتمون یجورایی تو وجود خودمون انگار رفتیم تو خلسه:) بعد که اومدیم تو ماشین تعریف کردیم، حاجی گرینوف جمعمون انگار از ما جسور‌تر بود؛ گفت من پیاده میشم ازش یه یادگاری بگیرم، ما خیلی مقاومت کردیم که خب نره! ولی مثل اینکه حرف ما تاثیری نداشت و رفت .. همین که رفت و باهاش صحبت کرد، دیدم موقع برگشت عینک و از چشاش درآورد و اشکاش ریخت بیشترکه دقت کردم دیدم اشک آقاعه هم دراومد... حالا نشست تو ماشین و ماجرارو تعریف کرد برای ما، بهشون گفته بود که: شما چهرتون به دلم نشست یه لحظه به دلم افتاد از شما یه یادگاری بگیرم! گفته بود که: من الان چیزی با خودم ندارم، بعد یهو دستش و برد دور گردنش و چفیه‌اش و باز کرد و گفت: ولی این چفیه متبرک سوریه‌اس با ارزش‌ترین چیزیه که دارم، و اون قسمت و روزیِ حاجی گرینوفِ ما شد:)) حالا ما بودیم که اشک شده بودیم... عجب ادمایی، عجب روزایی ... خداروشکر فقط شکر:) ‌‌
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
‌‌ رسیدیم به آخرین ایست بازرسی برای پخش باقیِ جورابایی که مونده بود... تقریبا فکر کنم یه ده نفری بود
یکی از بهترین اتفاقای این چند مدت هم‌صحبت شدن با چنین فردی بود، نمی‌دونم حس و حالمو چطور توصیف کنم، فقط کسی میفهمتش که این براش پیش اومده باشه.. نور نور نور و سراسر آرامش:) نمیدونم قلبم خیلی بی‌قرار شد بعد این ماجرا، بی‌قرار که چه آدمایی خالص واقعا خالص پشت این کشور وایستادن و افسوس میخورم به حال خودم
هدایت شده از  حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
تو یکی از ایست بازرسی ها که پیاده شدیم برای اهدای جوراب ها، یکی از نیروها با اسلحه و لباس و مجهز ایستاده بود. خیلی چهره نورانی‌ای داشت. لبخند آروم،مودب، ریش های منظم و... به دلمون افتاد شبیه شهداست ولی رومون نشد بهش بگیم. سوار شدیم و دربارشون باهم صحبت کردیم. یکی از بچه‌ها که جسورتر از بقیه بود پیاده شد و رفت سراغش. یهو دیدیم آقاهه چفیه‌شو از دور گردنش باز کرد و داد به دوستمون. رفیق ما سوار شد و شروع کرد به اشک. به آقاهه گفته بود: « چهرتون خیلی به دلم نشسته میشه یه یادگاری بهم بدید؟» اونم گفته بود :« این چفیه تبرک سوریه است. عزیزترین چیزیه که دارم...» و این شد رزق امشب ما ... وَ اَلحِقنا بِهِم...