.
مانده ست جبرائیل ابوذر را نگه دارد
یا مالک و سلمان و قنبر را نگه دارد
وقتی پیمبر با ولیِّ خود به بالا رفت
باید دو دستی باد، منبر را نگه دارد
.
.
کسی که جام سعادت به دست آدم داد
به قدر ظرفیت هرکسی از این غم داد
چگونه آنکه ندارد به دل غم حیدر
شود به او نسب دودمان آدم داد
.
.
به بندگی نرسد بنده ای به پای علی
قلم چه عاجز ولال است در ثنای علی
محب آل علیم خوشم که اثباتِ
حلال زادگی من بود به پای علی
علی امام من است و تمام عمرم را
شوم غلام کسی که بود گدای علی
لبم که خورد به انگور زرد کنج ضریح
شدم ز باده پرستان مبتلای علی
.
.
به تو مستان لقب ساقی کوثر دادند
بیخود از خود شده و `نادعلی” سر دادند
از شراب تو به جبریل تعارف کردند
شوق پرواز تو را هم به کبوتر دادند
جامی از عشق تو را حضرت سلمان نوشید
جرعه ای نیز به مقداد و ابوذر دادند
گاهی اوقات به این فکر می افتم که چرا
به یکی کم به یکی چند برابر دادند
کاش می شد که میان همه تقسیم کنند
ساغر معرفتی را که به قنبر دادند
معجزاتی که خدا داد به پیغمبرها
همه را جمع نمودند و به حیدر دادند
احمد علوی
.
.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
همه یک به یک نوکر حیدرند
همان ها که بر “عشق”نوکر شدند
ز حور و پری و ملک برترند
بود نوکری بر درش افتخار
که خاک رهش میثم و قنبرند
نگیرد کسی خرده بر غالیان
که مجنون مولا ز پا تا سرند
محبان حیدر غلی طینت اند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
مدد گیرد از صاحب ذوالفقار
همان ذوالفقاری که جنگ احد
ستایش نموده است پروردگار
شجاعان عالم همه سر به سر
مریدان سردار دلدل سوار
علی بی ذلیل است و مثل علی
نزاید دگر مادر روزگار
تو کز محنت دیگران بی غمی
مزن لاف عشق علی را دمی
علی بوده غمخوار در ماندگان
علی بوده بر زخم دین مرهمی
اگر یار بیچاره ای “یاعلی”
وگر غیر اینست ” نامحرمی”
اگر در مسیر علی بوده ای
چرا مضطر و خسته و در همی ؟
تو گر منکر مرتضی مرهمی
نشاید که نامت نهند آدمی
.
.
بر آستان تو ای جان ، فقیر آمده ام
خدا نگاه بکن ! سر به زیر آمده ام
از آن توست بزرگی و من شبیه همه
صغیر هستم و پیشت حقیر آمده ام
بر آستان تو ای جان ، فقیر آمده ام
خدا نگاه بکن ! سر به زیر آمده ام
از آن توست بزرگی و من شبیه همه
صغیر هستم و پیشت حقیر آمده ام
برای اینکه رها از مَنْـیَّـتَم بکنی
به پیشگاه تو مثل اسیر آمده ام
غم عذاب ندارم ولی ز بیم فراق
ببین به زمزمه ی “یا مُجیر”آمده ام
شبیه زائر دل خسته ای در این شب قدر
به پای بوسیِ “جوشن کبیر”آمده ام
بگیر دست مرا و ببخش جُرمم را
دگر به روم نیاور که دیر آمده ام
صراط نوکر زهرای تو ولای علی ست
همیشه سوی تو از این مسیر آمده ام
یتیم کوفه ی تنهایی ام ، علی بپذیر
برای توست که با ظرف شیر آمده ام
.
.
گم میشویم تا که تو پیدایمان کنی
نوکر شدیم تا که تو آقایمان کنی
شاید دلت به حال دل ما بسوزد و
فکری برای روز مبادایمان کنی
ما یک برات کرب و بلا لای پوشهایم
ساکت نشستهایم تو امضایمان کنی
چیزی ز شاه بودن تو کم نمیشود
در بین نوکرانت اگر جایمان کنی
ما زیر بار منت عیسی نمیرویم
کور آمدیم تا که تو بینایمان کنی
ما را هدف ز نوکری ترفیع رتبه نیست
مجنون نمیشویم که لیلایمان کنی
من آن نیم که جامی یوسف رها کنم
پرهیز کن از این که زلیخایمان کنی
چندیست مردهام ز انفاس قدسیت
اصلا بعید نیست مسیحایمان کنی
حتی غزل تغزلتان را بیان نکرد
باید عنایتی به غزلهایمان کنی
بی جذبه عصا که به جایی نمیرسم
یک جذبه کن که حضرت موسایمان کنی
.
.
دلم گرفته از این انتظار طولانی
به پشت پرده غیبت چقدر میمانی
سرم فدای قدم های تو بگو امشب
کجا برای غم عمه روضه میخوانی؟
فدای شال سیاهت که دور گردن توست
چقدر مثل دل عمهات پریشانی
به یاد غربت زینب دو دیدهات خون است
دلت شکستهترین شد امامِ بارانی
به گوشهای ز نگاهت بیا بخر ما را
به پای درد دل عمهات ببر ما را
.
.
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم، با دل های تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
بم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شب عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعد حافظ خوانی شب های یلدا بیشتر
رفته ای ، اما گذشت عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخار پنجره یک شب نوشتی :"عاشقم"
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر...
.